یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...



من یه دختر خوانده دارم به اسم غزل! یعنی ۲ تا دارم ولی فقط غزل رو میبینم...(اون یکی بزرگه و خودش مادر داره)



غزل ۱۰ روزش بوده که پدر و مادرش رو تو یک تصادف بد از دست میده و الان با مادر بزرگ ۷۵ ساله اش زندگی میکنه و سه سال و نیمه است...شدیدا به من وابسته است و ۱۰۰ البته من به اون!



این دختر،بدون شک نابغه است و خدای آی کیو! اصلا بی نظیره!



چند نمونه از دیالوگ های بین من و غزل:





(در ضمن غزل خودش از اول به من گفت مامی! یعنی اویل میگفت نانا بعد گفت مامی! مادر بزرگش هم روس هستش البته و احتمالا مامی گفتنش به دلیل اونه و این که غزل همه ی -ر - ها رو -ل- تلفظ می کنه!)



غزل: مامی! همه دختلا(دخترا) بزرگ که میشن،خدا نی نی میذاره تو شمکشون(شکمشون)! تو هم همین لوزا (روزا) یه صبح که بیدار شی میبینی دلت گنده  شده !! نتلسی ها(نترسی ها) چیزی نیست! نی نیه! خدا گذاشته!




من:





غزل: مامی! نی نی تو باید دختل(دختر) باشه! اگه پسل( پسر )بود،من بالشو میذارم رو دهنش که خفه بشه!





یه روز ساعت ۱۲ ظهر،غزل پشت تلفن با من:



غزل: مامی! زودی یه شوهلی(شوهری) برام پیدا کن که مثل برره باشه!!!! بعدش منو ببره یه رستوران شیک یه انگشتل (انگشتر) گنده بهم بده بگه عزیزم من عااااشقتم!!




من: مامی جان  شما اگه همچین شوهری پیدا کردی باباشم بذار برای من!




-فکر کنم مادر بزرگش داشته با یه خانم خان باجی ای ،چیزی حرف میزده بعد مثلا گفته شوهر فلانی مثل بره(!) هست ...براش فلان میکنه و فلان می خره و ...این خانم ضبط صوت هم داشتن گوش میکردن! حالا فکر می کنه شوهر باید بره باشه که طلا بخره و ...





بعد از این که اسمش رو نوشتم کلاس رقص(زیر ۴ سال قبول نمی کردن ولی مربیه که رقصشو دید با جون دل پذیرفتش! می گم که! این بچه نابغه است! نابغه!):



غزل: مامی! لفطن! هر چی لباس برای رقصم می خوای بخری لختی باشه بی زحمت!!


من: چشم!






من: غزلکم...شعر  الفبای انگلیسی رو که یادت دادم می گی برام؟



غزل: چشم  مامی! ای بی سی دی ای اف جی، اچ آی جی کی اِل و مِن و پی!!!!!!






غزل(رو به من وقتی که دو تاییمون از آرایشگاه اومده بودیم و داشتم سوار ماشینش می کردم):


آخه چقدر خوشگلی بیشرف!!!!!



من(در حالیکه داشتم تو سر و صورتم می کوبیدم ): غزلللللللللللللللل!!!!!! این چیه میگی؟؟



غزل(دست به کمر): مامی خانم!! ساسی مانکن میگه!!



-غزل وقتی سوار ماشین میشه حتما باید به قول خودش آهنگ های نی نای نایی گوش کنه و به خاطر همین تو هر بار بیرون رفتن ما حتما یه سری هم به سی دی فروشی میزنیم!



فردا شب می نویسم که به زودی قراره چه اتفاقی برای غزلک من بیفته و الان هر دو در چه وضعی هستیم!



.

.

.

.

.

.

باز هم از همگی ممنونم...مرسی بابت این همه انرژی مثبت! باور کنید که من همه رو جذب کردم...













نوشته شده در جمعه 8 آبان‌ماه سال 1388ساعت 11:39 ب.ظ توسط نهال نظرات (16)