یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
نماشا
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

غزل یه فامیل خیلی دور داره که یه زن و شوهر پزشک هستند و در آمریکا زندگی می کنند...

اینا بچه دار نشدند و میزان عشق و علاقه شون به هم اونقدر بوده که حتی دنبال این نرفتن که ببینند مشکل از کیه چه رسد به درمان!(چون که همه می دونیم که دیگه عملا چیزی به اسم نازایی وجود نداره).



اینا جریان غزل رو که فهمیدند،تصمیم گرفتند که در صورت امکان ،سرپرستی غزل رو قبول کنند...ضمن این که از ماه آینده ی میلادی برای مدتی در دبی اقامت خواهند داشت(به خاطر کار در یکی از بیمارستان های اونجا) و این جوری غزل به راحتی می تونه باهاشون بره دبی تا کارهای اقامتش درست بشه...



خوب چندین بار تلفنی باهاش صحبت کرده بودند و غزل هم که طبق عادت اونقدر براشون زبون ریخته بود که کیلو کیلو قند تو دل اینا آب شده بود! یه جوری که خانمه میگفت هر دومون شب به شوق شنیدن صدای غزل میایم خونه!!


ضمن این که تو صحبت هاش چپ و راست به اینا می گفته: مامی من فلان،مامی من چنان!!

و هی من رو می کرده تو چشم و چار اینا!!!



ضمن این که مادر بزرگ غزل هم جریان من رو بهشون گفته بود و گفته بود که این دختر چند ساله از زندگی و جوونی و هزینه هاش زده و غزل رو به این جا رسونده(البته ایشون لطف داشتن و همه می دونیم که اجازه ی غزل دست من نیست و این فقط یه تعارف ایرانی بود و بس!) و اصلا حرف آخر با اون!!(من ِ بیچاره!!!)



خوب اونچه مسلمه،ورود غزل نقطه ی عطف بسیار قوی ای تو زندگی من بود و در حق و واقع اون بود که به داد من رسید نه من!



این برای من مهم نبود که همه پس اندازم رفت چون غزل واقعا ارزشش رو داشت اون هم با اون آی کیو سرشار و شخصیت کاریزماتیکش!



من جریان غزل رو حتی به خانواده ام نگفتم چون میدونستم این رو چوب میکنند تو سر من که تو به خاطر این مساله ازدواج نمیکنی و داری همه رو رد می کنی!!!



در صورتی که ۴ نفر از به قول اونا خواستگارهای من ،جریان غزل رو می دونستن و مشتاقانه از این جریان استقبال کردند! حتی با شرط زندگی کردن غزل با من...(باورش سخته ولی هنوز هم انسانیت به طور کامل نمرده!)



ولی خوب! من اونقدر که به زنانگی خودم و غریزه ی مادری ام مطمئن بودم،به ثبات غریزه ی مردانگی و پدری ِ اونا نمی تونستم اعتماد کنم و آینده برام مبهم بود!



از نظر مالی هم که تاحالا دار و ندارم رو گذاشتم(گفتم که من یه دختر دیگه هم دارم که بزرگه و هزینه های خاص خودشو داره)که غزل هیچ احساس کمبودی نکنه! یعنی باور کنید از متخصص تغذیه بگیر تا پرکردن یخچال و فریزر خونشون از غذاهایی که برای غزل ارجح هست،تا هزینه ی مهد کودک خصوصی(که فقط دم خور مادر بزرگه نباشه با این همه استعداد)تا دیگه هرچی فکرش رو بکنید...

حتی می دونستم افراد زیادی هستند (حتی همین جا و از بین دوست های مجازی) که کافیه که من لب تر کنم و جریان رو بگم و اونا هم بدون تعلل غزل رو ساپورت کنند...که خوب تا آخرین لحظه مقاومت کردم و ایستادم(به خاطر همینه که الان واقعا وضعیت مالی ام به بحران رسیده به طور جدی و فعلا هیچ راه برون رفتی هم ندارم).



با همه اینا،بازم میگم که این غزل بود که به من کمک کرد نه من! غزل بود که به من انگیزه ی زندگی داد! غزل بود که زنانگی های در خود فرو خورده ام رو بیدار و تا حدودی ارضا کرد!

غزل بود که باعث شد من ایستاده بمونم،بخندم و تلاش کنم...



می دونستم غزل که بره من در هم خواهم شکست ولی مهم من نبودم! بلکه زندگی غزل هست که مهمه!



به خانمه همه ی این حرف ها رو زدم ...گفتم که من حاضرم اگه لازمه حتی تا آخر عمر ازدواج نکنم تاغزل به ثمر برسه...چون غزل خیلی خیلی خیلی جالب سر راه من قرار گرفت و با خودش یه عالمه نشونه برای من داشت و یه برهه ای انگار خدا اون رو به جای همه نداشته هام برام فرستاد...



و حاضرم براش هر کاری بکنم...کمترینش این بود که این ترم دانشگاه نرفتم! هم به خاطر هزینه اش که واقعا توش مونده بودم،هم به خاطر وضعیت روحی غزل که شدیدا به من احتیاج داشت!(متوجه شدید که چرا کمتر این جا میومدم؟؟؟)



و بعد هم بهش گفتم که الان برای غزل بهترین سن هستش چون معمولا خاطرات ِ قبل از ۴ سالگی از حافظه ی انسان ها پاک میشه و شاید غزل ۳-۲ سال آینده اصلا من رو هم یادش نیاد!

هرچند که میدونم چند ماهی روزگار این زن و شوهر رو سیاه خواهد کرد از بهانه گیری ولی خوب اونا به این جا هم فکر کرده بودند و از روان شناس و مشاور کودک و همه رو در لیست برنامه هاشون داشتند...



خود من هم این مدت یه چند باری با غزل در این باره حرف زده بودم...





من:  واییییییی خوش به حالت غزلی...از این به بعد زهره جون و آقا حمید که هر شب باهاشون صحبت می کنی و این همه مهربونند  میشند مامان بابای راست راستکی ِ تو... فکرشو کن...هر روز بغلت میکنند که نخواد راه بری(!!!!!!!!!!!) می برنت مهد کودک...با یه عااااااااالم خوراکی و اسباب بازی های قشنگ و هر عصر میان دنبالت...میرید شهر بازی،پیتزا و چلوکباب(غزل عاشق این دوتاست) می خورید ...بعدش برات تولد می گیرند...دوست هات میان تولدت...صندلی بازی (!!) می کنید،از اون کلاه گنده های می پوشید...نانای می کنید...(می دونم حرفهام احمقانه بود)



غزل(با بغض): من که خودم مامی دارم!! تو مامی منی! تو مامی ِ مهلبون منی!! تازه لکسانا(رکسانا) اون روزی که منو رسوندی کلاس رقص،به من گفت چه مامان خوشگل و جوون و مهلبونی داری!!!! الهی من قلبونت بشم مامی!!! تو مامی خوب منی!



من( در حالی که دارم از بغض خفه میشم) : خدا نکنه غزلکم...تازه این جوری اونا همیشه با تو هستن...یعنی مامان و بابات همیشه پیش تو زندگی می کنند...



غزل(در حالیکه از بپر بپر دست کشیده و اومده نشسته رو پام و سرشو چسبونده به سینه ام):

خوب من که مامی دارم!! حالا می خوای حمید(همون آقای دکتر)،بشه بابای من که با هم زندگی کنیم!!!!!!!!!!!!!



اصلا من اذیتت کردم؟؟ من دختل(دختر) بدی بودم؟ ببشید(ببخشید) مامی! دوستم نداری دیگه؟؟

قول میدم دیگه هیشبخت(هیچ وقت) اذیت نکنم.شیطونی نکنم!!



من (در حالیکه دیگه کنترلی رو خودم نداشتم و اشک هام شر شر پایین می ریخت) :

غزلکم! عزیز دلم! قربونت بشم الهی! پیشمرگ نفسهات بشم من، تو اصلا اذیت نکردی! تو همیشه دختر خوبی هستی! همیشه عالی هستی! همیشه من و همه دوستت داریم چون تو بی نظیری! تو گلی! تو فرشته ای! تو مهربون ترین و با ادب ترین و بهترین دختر روی زمینی!



غزل در حالیکه به هق هق افتاده‌: مامی دیگه شیطونی نمی کنم! دوستم داشته باش!



من: قربونت برم عزیزم! تو حتی اگه شیطونی هم کنی من دوستت دارم! حتی اگه اذیت هم کنی من دوستت دارم! همه ی بچه ها گاهی شیطونی می کنند...من شیطونی های تو رو هم همیشه دوست دارم...اصلا من تو رو برای همیشه ی همیشه(اصطلاح خودش) دوست دارم...

.

.

.

.

.

و بعد هم بوسه بارونش کردم....و در حین نوازش کردنش به وضوح دیدم که چه بار گناه کاذبی از شونه های کوچولوش برداشته شد و چه لبخندی به لبش نشست....درست بر خلاف شیوه ی تربیتی که همیشه به نسل ما از جمله خود من القا میشد و همیشه پر بودیم از عذاب وجدان!





دی روز بالاخره این آقا و خانم دکتر اومدند شیراز و امروز ناهار مهمان غزل و مادربزرگش بودند...



مادر بزرگش محبت کرد و به من زنگ زد و گفت من بازم میگم که تو بودی که جور این بچه رو کشیدی و تصمیم تصمیم توئه...



منتها چون می دونستم اگه غزل چشمش به من بیفته دیگه کسی رو تحویل نمیگیره،قبول نکردم و نرفتم! به جاش یه سره رفتم زیر لحاف و به خودم پیچیدم!



ظاهرا  غزل اول زیاد تحویلشون نگرفته بوده ولی بعدش افتاده بوده رو بلبل زبونی و مثل یه گنجشک کوچولو اونقدر براشون جیک جیک کرده بوده که اینا کلا از خود بی خود شده بودند...

عصر هم برده بودنش بیرون و باهم حال کرده بودند...



زهره می گفت این بچه اونقدر از نظر مالی تو رفاه بزرگ شده و بدون کوچکترین کم و کسری زندگی کرده که چشم و دلش سیره سیره!! می گفت وقتی رفتیم بیرون از ذوق ِ خودمون تو مغازه ها که میبردیمش هرچی میگفتیم غزل برات اینو بگیریم یا می گفته مرسی خودم دارم مامی ام خریده برام، یا می گفته مرسی احتیاجی(!) ندارم!!!!

زهره می گفت وقتی امکانات رفاهی غزل رو دیدیم اصلا باورمون نمیشده....ادب و تربیت و روابط اجتماعی اش هم که دیگه هوش از سر اینا برده بود...


(من کار خاصی نکردم! شاید بیشتر نیاز ها ی خودم رو ارضا کردم حالا این جوری پای غزل ِ طفل معصوم نوشته میشه... بیشتر شاید می خواستم به خودم ثابت کنم که لیاقت یه مادر خوب بودن رو دارم...)



خلاصه این که جریان تا این جا پیش رفته و اینا به محض رضایت قطعی از جانب ما،می خواهند به ضرب پول و پارتی سریع تر کارها رو ردیف کنند...واقعا بی قرار شدند دیگه...اینو امروز از حرفاشون میشد فهمید...زهره می گفت هی با حمید میریم مانتوی من رو که غزل تو خیابون و تو ماشین بغل من بود بو میکشیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



واقعا کار خدا و کائنات گاهی قابل پیش بینی نیست! یه بچه باید ناخواسته و در شرایط مالی ِ ضعیف به دنیا بیاد با دنیایی از هوش و ذکاوت...پدر و مادرش ۱۰ روزگی اش از بین برند ...بعد یه مدتی من که خودم در شرایط روحی ِ متغیری بودم سر راهش قرار بگیرم و هر جوری شده اونو ساپورت کنم و اونم منو...حالا هم که یه مادر و پدر عاشق، با شرایط مالی و اجتماعی عالی، با امکانات رفاهی بی نظیر در بهترین کشور دنیا ،بی صبرانه مشتاقش باشند...




نوشته شده در پنج‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1388ساعت 11:46 ب.ظ توسط نهال نظرات (14)