یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
نماشا
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

غزل:



دل من تُف شده و معطل یه تلیته!! یکی اونو دزدید و رفت بگو اونو کی دیده؟؟

.

.

.

.

.

دلمو تف کرده و رفته یه جایی خاک کرده!!! ممولی قبلمو (!)بعد رفتنش پاک کرده.....

.

.

.

.

.

.

.

.


مامی می دونستی حسین که رفته بود کَل بَلا آب بیاره بعد به اَبَلَفرض(!) که فکر کنم مریض بوده که البته(!) من فک می کنم که آنفولازای خوتی(!!) گرفته بوده چون آب نبوده که دستشون رو بشورن،بعدش دشمن! میاد دستشو قطع می کنه بعد اون با دهنش آب میاره میده بهش؟ اه اه مامی! یعنی آب رو از تو دهنش میریزه تو دهن اون؟؟؟؟





من: غزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززل!!! اینا رو کی به تو یاد داده؟؟؟؟؟؟



غزل: هیچی مامی! اون روز که با مادر جون رفته بودیم سفره ی ابلفرض،اون خانمه که بلند گو(!) دستش بود و هی براش آب میوه و چایی و شربت و شیرینی میاوردند می گفت! خودم شنیدم!



من:


.

.

.

.

.

.

.

من:غزل! بدو بدو برو عقب بشین اذیت نکن تا حرکت کنیم.جای بدی پارک کرده بودیم الان آقا پلیسه جریمه مون می کنه تو هم که جلو نشسته بودی دیگه بدتر!!


غزل(خیلی ریلکس در حالیکه داشت پیراشکی و شیرکاکائویی رو که از مغازه ی همون بغل براش خریده بودم می خورد): نه مامی نگران نباش! تو که پیاده شدی پیراشکی بخری،آقا پلیسه که نزدیک شد،من بهش گفتم سلاااااااااام عمو جونم...خسته نباشی...  اونم گفت مرسی عمو جون....  دیگه جریمه مون نمی کنه مامی...نگران نباش...من باهاش دوستم...



من:


.

.

.

من(تو مطب یکی از پزشک ها،برای هماهنگی یک مقاله): غزل جان بذار بیرون شعر بخون عزیزم،الان آقای دکتر هر دو تامون رو از در مطب بیرون می کنه ها....


غزل (خیلییییییی خونسرد): مامی جان نگران نباش!! آقای دکتر اگه بخواد، منو بیرون میکنه که دارم شعر می خونم....تو که کاری نکردی که! شعرم که نخوندی! با تو کاری ندارند...!!!


من:


دکتر:  و مقادیر متنابهی بوس و بغل و شکلات و بیسکوییت ....


نوشته شده در یکشنبه 1 آذر‌ماه سال 1388ساعت 01:27 ق.ظ توسط نهال نظرات (8)