یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

چهارشنبه با یه درد شکمی بد بیمارستان بستری بودم.همه کار برام کردند از خوروندن زایلوکایین ِ  محلول در آلمینیوم ام جی تا تزریق دردناک رانیتیدین و پنتاپرازول تو رگ و تزریق هیوسین و غیره! 

خوب هیچ کدوم جواب نداد و من از درد زار زار اشک می ریختم و یه نفس گریه می کردم!   

از اون طرف هم خوب کسایی که اینجا(تو نت) شغل من رو می دونند در جریانند که تو مجامع پزشکی خیلی زود شناسایی میشم و  از طرفی هم پزشک هایی که باهاشون کار می کنم ، مرتب زنگ میزدن به اتفاقات یا به موبایل من و با پزشک های کشیک اونجا صحبت می کردند که چکار کنند و گاهی هم از شدت درد همه دستپاچه میشدند و تشخیص های قاطی و درهم می دادند...

 

یه مقطعی اش رو کلا از ذهنم حذف شده فقط یادمه ۳ پزشکی که بالای سرم بودند،داشتند بهم دیگه می گفتند اگه تا ۱۰ دقیقه ی دیگه درد همین جوری ادامه داشت،براش لوله ی گوارشی می گذاریم!  

فقط یادمه اینو که شنیدم،یهو بلند شدم صاف نشستم و بدون گریه و کاملا جدی بهشون گفتم اگه این کار رو بکنید هر  سه تاتون رو می کشم!!!!!! و بعد دوباره خوابیدم و شروع کردم به ادامه ی گریه و ناله!!! 

 

بعدش دیگه اتفاقات از خنده رو هوا بود!!!!! یکیشون که دیگه اومده بود نشسته بود لبه ی تخت من و از خنده هی تکون می خورد  تخت هم هی باهاش بالا پایین می رفت!!! منم همین طور!! 

 

که باز در حین گریه با انگشت زدم تو کمرش بهش گفتم دکتر اینقدر بالا پایین میشید من حالت تهوع ام بدتر میشه هی!! دوباره این سه تا منفجر شدند!!! 

  

 

 

 

.....این قسمت نوشته ام حذف شد!! تو خود حدیث مفصل بخوان.... 

 

 

 خسته ام کمی...بی اغراق 10 بار نوشتم و پاک کردم...ولی از نالیدن و غر زدن متنفرم...پس پاک کردم... 

 

 در دل می گویم بگذار غم  و خستگی هایم فقط خودم را تازیانه زنند...دیگران را چه گناه؟؟ 

پاک می کنم...حذف می کنم...خودم را...افکار و اندیشه ام.... 

 

می دانی؟ از تنهایی در جمع (نزدیکانم)خسته ام! خیلی خیلی خسته...خیلی خیلی خسته...این که تو اصلا شبیه اکثریت اطرافت نباشی،هرچقدر هم که خوب و برتر باشی،اصلا خوشایند نیست! طولانی مدت،لهت می کند...شکنجه میشوی...همیشه تنهایی...و ناچار به تحمل و بدتر از آن،هم رنگ شدن!!  بدتر از آن اگر صبوری ذاتی ات،ناچار به مدارا و سازشت کند...  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

....اون درد شکمی من مربوط به معده و اثنی عشر بود که الان کاملا خوبم و هیچ مشکلی نیست...نگران نشید...

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر‌ماه سال 1388ساعت 01:18 ق.ظ توسط نهال نظرات (21)