یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

اولین روز سال ۸۹ برای من در حالی شروع شد که ساعت ۷-۶ صبح تازه دوش گرفتم و خوابیدم...تا ساعت ۱۱ و در حالی از خواب بیدار شدم یا در واقع پریدم که هر دو خط موبایلم و تلفن خونه با هم زنگ می خوردند!!! 

 

 در کتب ِبخت و اسطرلاب و رمز گشایی ِ نشانه ها که اسنادش هم موجود هست(!!) آمده که این حالت در صبح اولین روز سال،به منزله ی سالی پربار و شلوغ خوهد بود!! 

 

از اون جایی که سال سالِ کار مضاعف و همت ِ مضاعفه،و من هم گوش به فرمان و مطیع امر، از تخت خواب بیرون اومدم و بعد از فرایض صبحگاهی که شامل مسواک و مو و عطر و کرم و لوسیون هست،رهسپار آشپزخونه شدم! 

 

 

می دونی! من فکر می کنم در درون هر دختری وقت به دنیا اومدن،دو چیز فیکس و ثابت هست که استثنا هم نداره! یکی شمّ ِ کزتینک و بشور و بساب و خانه داری و یکی دیگه هم رقص.... 

 

فرقی هم نداره که پزشک ِ فوق تخصص بشی یا یه فضانورد خوب یا به زن خانه دار ِ معمولی تر! به هر حال این دو پتانسیل بالقوه وجود داره! 

 

حتی اگه تک دختر ِ یه خانواده ی ۴ نفری بوده باشی که به معنای واقعی کلمه تا به حال دست به سیاه و سفید نزده باشی....  

 

در مورد رقص هم وضع به همین منواله...تو یه وبلاگی که اسمش رو یادم نمیاد می خوندم که نوشته بود: 

 

زن ها خوب بلندند غم هایشان را برقصند...قدرت تسکینش کم از گریه ندارد....  

 

راست میگه...من هم گاهی وقت گریه رقصیدم...یه رقصی مثل والس مثلا! مدل فوق ِ ناشیانه اش...بیشتر چرخیدم و چرخیدم...

 

 

این مشاهدات علمی و عملی و روانکاوانه ی من هم وقتی به وجود اومد که مستقیم رفتم تو آشپزخونه و برای اولین بار تو عمرم شستم و رفتم و سابیدم!! 

 

یعنی آنچنان این سینک ظرفشویی رو میسابیدم و کف زمین رو تی میکشیدم و یخچال فریزر جابه جا میکردم که خودم هم گاهی متعجب یه لحظه می ایستادم و بعد با شدت هر چه بیشتر ادامه می دادم. 

 

اصلا انگار یه عمری این کارم بوده! همچین دست و کله ام تا ته تو مایکروفر بود و می سابیدمش که انگار یه عمری دم عید، منزل اقشار مرفه خدمت می کردم! نه به خاطر مایکروفرش! بل به خاطر تبحر در سابیدنش!! 

 

 

می دونی...کار خونه اونقدرها هم بد نیست! می تونی مثلا یه ام پی تری ابی بگذاری و در همون حال که پیشبند بستی و دستکش دستته و داری با دقت یه جا رو میسابی،صدات رو رها کنی

 و غرق بشی...  

 

غرق بشی در خاطرات نوستالژیک و یادآوری ها... حتی می تونی اونقدر رویا ببافی که به هر جایی که دوست داری بری... 

 

 

انوقت دیگه گذر زمان رو حس نمی کنی و انگار اتوماتیک همه ی کارها از قبل برنامه ریزی شده و انجام میشند... 

 

اما کار بیرون این جوری نیست...نمی تونی جز کار به چیز دیگه ای تمرکز کنی چه خواسته که رویا ببافی و خاطرات نوستالژیک مرور کنی!! 

 

 

بعد تر  که به سالن خونه پیشروی کردم و در حال تمییز کردن اونجا و تغییر دکوراسیون بودم،به این فکر می کردم درسته که من هیچ وقت نمی تونم و نمی خوام(بیشتر نمی تونم) که در قالب یه زن خانه دار سنتی قرار بگیرم،اما کار  خونه رو هم دوست دارم...به خصوص خونه ای که به تو انگیزه بده...جایی که تو با عشق و در جهت بهتر شدن همه چیز فعالیت کنی،هیچوقت برات خسته کننده نیست... 

 

 

البته میشه که یه زن خانه دار بود،خونه رو با آرامش و عشق ساخته و پرداخته کرد و پرده ها رو کشید و دریچه ها رو باز کرد و اجازه داد که آفتاب و هوا تو خونه جریان پیدا کنند و با یه لیوان چای داغ ، ایلیارد و ادیسه ی هومر خوند یا گابریل گارسیامارکز یا سفرنامه ی حاج سیاح.... 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 2 فروردین‌ماه سال 1389ساعت 03:25 ق.ظ توسط نهال نظرات (9)