یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

خوبی تنها بودن تو خونه اینه که ساعت ۶ صبح،در حالی که ملغمه ای هستی از شادی،ترس،امید،دلهره،قدرت،استرس، پنجره های خونه رو باز می کنی و پاهات رو دراز می کنی رو گل میز و بلند بلند از قول نادر ابراهیمی که خیلی از گل واژه های کلامش برای همیشه تو ذهنت حک شده  و این روزها مدام در ذهنت تکرار میشه میگی:  

 

 

 

 

عزیز من! 

 

به یادم هست که روزی،مصرانه به تو گفتم که ما هرگز خسته نخواهیم شد! هرگز! 

اما مدتی است پی فرصتی می گردم شیرین،تا به تو بگویم: ما نیز خسته میشویم و خسته شدن حق ماست. 

این که خسته میشویم و از نفس می افتیم و در زانویمان دردی حس می کنیم مساله ای نیست.مساله این است که بتوانیم زیر ِ درختی،کنار جوی آبی،روی تخته سنگی ، در کنار هم بنشینیم و خستگی از تن و روح بتکانیم. 

خسته نشدن خلاف طبیعیت است هم چنان که خسته ماندن. 

 پس دیگر نمی گوییم که « ما تا زنده ایم خسته نخواهیم شد» ، بَل می گوییم : « ما هرگز خسته نخواهیم ماند» 

 

انسان در این راه دراز با این کوله بار سنگین،حق است گهگاه در اعصاب و عضلات خود احساس خستگی و کوفتگی کند. 

عیبی نیست! مهم این است که بتواند جایی برای نشستن،سفره گستردن،سر بر بالش محبت نهادن،به تحلیل علل  ِ درد و خستگی پرداختن انتخاب کند. 

 

و بعد زنده تر از پیش،تازه نَفَس، سرشار حرکت کند.عظمت در یکنواختی حرکت نیست،در تدارم حرکت است.در باقی ماندن ِ میل به حرکت، و بازگشت ِ به حرکت. 

 

آه عسل! خستگی چقدر دل نشین است هنگامی که فرصتی هرچند بسیار کوتاه برای استراحت وجود داشته باشد... 

 

 

 

کو ها را دریاب... 

دشت ها،جنگل ها و دریاها را دریاب... 

 

در حاشیه ی دشتی بنشین ، کناره ی کویری را بپیما،تن به دریا بسپار،ارتفاعی را زیر پا بیاور،شاید بتوانی ازراه تزکیه ی روح ،شهرها را هم نجات بدهی و بچه ها را. 

 

وظیفه ی من و تو این نیست که همه چیز را تغییر بدهیم و درست کنیم! 

 

وظیفه ی من و تو ، اعتقاد ِ راسخ ِ ضربه ناپذیر به این مهم است که همه چیز بدون تردید ، قابل تفییر است و از نو ساختن.... 

 

ما باید انکار را رد کنیم، نه رسیدن ِ نهایی را تعهد!  

 

 

عشق یک توهم ِ بازیگوشانه ی تن گرایانه نیست... 

 

عشق باید بتواند بر مشکلات غلبه کند و مشکلات تازه خلق نماید... 

 

عشق یک مِزاح ِ شش ماه یا یک ساله هم نیست! فرار از خانه ی قدیمی،سفره ی قدیمی،واژه های قدیمی و روابط قدیمی هم نیست! 

 

عشق فرزند ِ اضطراب نیست... 

 

عشق آویختن ِ بارانی به نخستین میخی که دستمان به آن میرسد نیست... 

 

تازگی ، ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق. چگونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟ 

 

عشق عکس ِ یادگاری نیست! عشق گرانبها ترین کالاهای مصرفی جهان است : یک کاسه آب ِ خنک برای تشنه ی همیشه تشنه! غلبه ی نهایی بر عطش!  

 

 

 

 

-عسل ! 

-بله؟ 

-از بودن با من راضی هستی؟ 

-اینطور فکر می کنم. 

-کاستی و نقصانی در زندگی مان حس نمی کنی؟ 

-هنوز که نکرده ام. 

-با پرحرفی هایم،خود باوری هایم و برنامه ریزی هایم خسته و کلافه ات نمی کنم؟ 

-هروقت کلافه شوم،صریح می گویم. 

-عسل! 

-بله؟ 

زندگی در دنیای کنونی و اوضاع فعلی،آیا می تواند صورت و معنای خوب تر از این که داریم، داشته باشد؟ 

-فکر می کنم و اگر می توانست،خبرت می دهم.در این لحظه چیزی به عقلم نمیرسد الا این که الباقی سوال هایت را بگذاری برای شب های بعد. 

 

 

تو خفته ای. 

از پنجره می بینم که ماه آرام قدم میزند. 

آسمان در خواب است. 

و ستارگان بی صدا به ما نگاه می کنند...

 . 

-مادر! آن چای ِ بهاره ی خوش عطر ِ ولایتمان حاضر است؟؟ 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1389ساعت 10:02 ق.ظ توسط نهال نظرات (9)