یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
نماشا
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

«بقیه ی پست قبل رو نوشته و آماده و کامل دارم اما ترجیحا به اون شکل پابلیش نمی کنم چون فرد مذکور بسیار بسیار انسان مطرحی است و قطعا زیاد باز مطرح نشه بهتره!» 

 

 

 

اما ماحصلش: 

 

کسی که سال هاست داره دنبال نیمه ی گمشده اش می گرده!!! با تجربه ی یه ازدواج تلخ و ناموفق!

دست روی ِ دخترها و زن هایی گذاشته همیشه که از اول رابطه آخرش مشخصه!! 

زن هایی که یا واقعا زیبا بودند و یا تجربه ی و مهارت مسلطی به گریم چهره(!!) داشتند!! همه هم تحصیل کرده!

خودش هم که از نظر تحصیلات و مقام و ثروت و موقعیت در ایران اگه یه نمودار بکشید،خط بلندتره اینه!  

 

 

من جای دخترشم! همیشه به همه و به پدر و مادر خودم حتی می گه این بچه مه! دختر منه!

اوایل که نه اما الان بعد از 10 سال گاهی به شوخی می گم نه نمی خوام همون بابای خودم بهتره!! این جور مواقع مامانم با خنده میزنه توی پهلوم!!

نامرد! 

 

از سال 84 باهاش مستقیم کار نمی کنم...منتها در حوزه ی کار فرهنگی فعلی ام هم نقشی داره...

منتها چون من حق امضا دارم از جانبش در حیطه ی شغلی، گاهی حتی سالی یک بار هم نمی بینمش...اما دوست های خانوادگی مشترک زیاد داریم و دورادور در جریان زندگی اش هستم... 

 

برای اولین بار سه سال پیش بود که در یک جمع همکار که اکثرا افراد 60-70 ساله بودند،مستقیم در مورد زندگی عاطفی اش حرف زد...  

 

.

-اولین بار وقتی که دختر یکی از بستگان بعد از طلاق همسرم،در حالیکه پزشک متخصص بود و هم بازی بچه های من بود با 15 سال تفاوت سن و از خانواده ی اصیل به من ابراز علاقه کرد،من فکر کردم حتما یه« گهی» هستم که این اومده طرفم!!!هم تحصیلات داره و هم زیبایی و هم خانواده...

سال های سال با من بازی کرد و از در همون حین سه بار(!!!) ازدواج کرد و طلاق گرفت و دوباره برگشت...

امکان شغلی عالی و کمک بهش برای اقامت کانادا کمترین چیزهایی بودند که من بهش دادم...

و حالا بعد از 16 سال بازی دادن من و در حالیکه ظاهرا باز هم به سمت من اومده بود فهمیدم که دوباره...(یه ماجرای دردناک دیگه...بقیه اش رو خودتون حدس بزنید...)

جز این زن ها و دخترهای زیادی رو هم پسندیدم(منظورش اون نمونه های نیست در جهانه البته) اما همشون...

.

.

.

.

.

.

راست میگه! همشون از نقطه ضعف عاطفی این استفاده می کردند و بعد از این که در کنارش بار خودشون رو می بستند،یه بای بای کوچیک و خدانگهدار و ....همین!

از خونه و ماشین و اقساط یک میلیون تومانی بگیر تا  ...

یعنی جزو موارد نادری هست در اجتماع ایران که آقا واقعا قصد ازدواج  داره اما خانم هایی که به پستش می خورن همه دو دره باز! چرا؟ چون معیار و ملاک هاش کاملا اشتباست!

گاهی دل میده به مدرک طرف و گاهی به چهره ای که روش نقاشی شده و گاهی به مقام اجتماعیش!

.

.

.

.

اون روز توی اون جمع سر آخر بحث کشید به این که چاره ی این زندگی یه خانم ترجیحا با سابقه ی یه شکست هست(تمام اون کیس های قبلی هم مطلقه بودند البته ...با حفظ ادب و احترام به تمام کسانی که این وضعیت رو دارند- دو تا از بهترین دوستان من همین وضعیت رو دارند و من تا بی نهایت برای خودشون و شخصیتشون ارزش قایلم-منتها جنس اون افراد انتخاب شده کلا متفاوت بود...یقین دارم که متوجه منظورم هستید).

و این که خانم اهل زندگی باشه و این زندگی رو که همه چیز داره جز زن و گرمی و عشق جمع کنه...

.

.

.

.

.

گذشت و گذشت ،تا این که دوباره بعد از یه مدتی خبر رسید که این بار هم یه خانم در همون شرایط ، مورد خواستگاری واقع شده...و الی آخر!

این بار دیگه کسی تعجب نکرد! ضعف ِ معیار رو همه با نهایت دلسوزی پذیرفته  بودند! این که می گم دلسوزی چون این آدم واقعا ارزش یه زندگی خوب رو داره .... 

و باز دوباره دو سال بازی دادن مداوم و ماحصلش خرید یه آپارتمان و ماشین و حساب بانکی پر!!! البته با همدستی پدرش!!! و بعد از دو سال هم مطابق معمول... 

 

چند هفته قبل با یه زوج 70 ساله ی دوست داشتنی صحبت می کردم...از اون موارد نادر ِعشق، که هنوز بعد از 50 سال زندگی مشترک دقیقا مثل نامزدها می مونند...آدم مست میشه...کیف می کنه...

می گفتند که این آقای یاد شده، سر درد دلش براشون باز شده و گفته :  

 

 

نیمه های شب که از کار برمیگردم خونه،حتی کسی نیست که به من فحش بده بگه خبر مرگت(!) چرا این موقع اومدی خونه؟ این موقع خونه اومدنه؟

هیچکس نیست که با من دعوا کنه و قهر کنه و من دلم بتپه تا من خودم رو به آب و آتیش بزنم که دلش رو به دست بیارم باز...

هیچکس نیست تا مسافرت های خارج از کشور که میرم دست من رو بگیره از این مرکز خرید به اون یکی بکشونتم و آخرش با یه خروار کیسه ی خرید و هن هن کنان  برگردیم هتل...کسی نیست که باهاش رستوران ها رو یکی یکی امتحان کنیم و از سفرمون لذت ببریم...

کسی نیست که تو خونه حتی تلویزیون رو روشن کنه که صداش بپیچه و خونه صدای زندگی بگیره...

کسی نیست که وقتی از شدت فشارهای اجتماعی و کاری کلافه ام کمی غر غر کنم تا تخلیه شم...

یه وقت هایی که عصر خونه ام مثل آخر هفته ها،عصر باید خودم تنها بلند شم برای خودم میوه و چای آماده کنم و انگار دیوانه ها «جشن تک نفره» باید بگیرم...

کسی نیست که...

.

.

.

.

.

راستش دلم سوخت...خیلی درد بدیه...درست اشتباه همیشه 100% از جانب خودش بود،اما این حجم از تنهایی درد آوره...

به این زوج دوست داشتنی گفتم حالا چکار میشه براش کرد؟ کسی رو سراغ ندارید که به دردش بخوره؟؟حتما دیگه درس های لازم رو گرفته...

.

.

.

که دیدم هر دو یه لبخند تلخ تحویل دادن و گفتند:

یکی دو هفته بعد از این گفتگو،ما هم احساس تو رو داشتیم و بعد از یه عالم فکر  و صحبت،تصمیم گرفتیم با اجازه ی خودش پیش قدم بشیم و این مساله رو یک بار برای همیشه ختم به خیر کنیم...بعد از این که باهاش صحبت کردیم و جریان رو گفتیم و نظرش رو پرسیدم ، شرایطش رو این جوری گفت: 

 

 

یکی رو می خوام که از نظر زیبایی و اندام در یک سطح قابل قبول و جذاب باشه که حس خوبی منتقل کنه...

تحصیلات دانشگاهی داشته باشه

از نظر اجتماعی هم سطح من باشه...

خانواده ی اصیلی داشته باشه...

مدیریت داشته باشه...

صداقت داشته باشه...

و....

.

.

.

.

.

و من در حالی که آخرین جرعه های چای ام رو سر می کشیدم با یه لبخند ِ شاید تلخ گفتم:

پس بنابراین تا مدتی دیگه،در حالیکه 60 ساله شده(در آستانه ی 60 سالگی هست هرچند بسیار جوان تر نشون میده) ازش میشنویم که: و این منم! مردی تنها! در آستانه ی فصلی سرد... 

 

 

نتیجه: 

 

 

1-هیچ وقت هیچکسی و هیچ انسان ِحتی ایده آلی ،همه ی خصوصیات خوب رو با هم ندارد! اساسا هیچ انسانی کامل نیست...منتها انسان می تواند رو به کمال حرکت کند و تعالی! هر چند که خیلی خیلی تعداد این انگشت شمار و کم است... 

 

2-از ازدواج،آنچه باقی می ماند،عشق است و عاطفه به دیگری و به کلیت زندگی مشترک و تلاش برای هر چه بهتر شدن و گرم نگاه داشتن آن! مابقی در واقع جنبه ی تزیینی دارد و جندان تاثیر گذار نیست... 

 

3-جفت روحی حقیقی شاید یک بار و نهایتا دو بار سر راه تو قرار گیرد...پس موقعیت ها را دریاب...ملاک و معیارهای غیر واقعی و غیر ضروری را سد راهت نکن...و از عمری به دام یک ازدواج کلیشه ای و دوست نداشتنی(!) رفتن جلوگیری کن. 

 

4-اگر طرف مقابل (چه مرد و چه زن) واقعا خواهان تو باشد،هیچ سونامی و آتشفشان و دلیل و مدرک و سد و مانع و دلیل و برهانی نمی تواند از این هدف(رسیدنتان به هم) باز داردش!!  پس اگر رفت، غصه نخور! از اول هم ماندنی نبوده ! تو ساده بودی... 

 

5-هر چه معیارها و ملاک ها و ارزش هایت بیشتر باشد، بدون شک ناموفق تری!! جفت روحی حقیقی!! فقط به این عنوان بیندیش!! جفت روحی حقیقی تو مثل توست...شبیه به توست...هم را می فهمید...آنچنان که بعد از مدت زمان اندکی تصور می کنید سال ها ست با یکدیگر زندگی و معاشقه کردید... 

 

6-اگر تعالی و حرکت معنوی رو به جلو نباشد، با افزایش سن، معیارها و ملاک ها و خواسته ها و ارزش ها بسیار بسیار سخت گیرانه و در عین حال مضحک و بی اساس میشوند... 

 

7-خانواده،دوست،اطرافیان و ...همه و همه در نهایت به نفع خود زندگی می کنند...هیچوقت به خاطر دل و دید آنها ازدواج و زندگی نکن! 

 

8-زن و شوهر واقعی و جفت های حقیقی روحی، آگاهانه و با عشق، یکدیگر را کامل می کنند... 

 

و... 

 

 

 

شما چه می اندیشید؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1389ساعت 02:13 ق.ظ توسط نهال نظرات (12)