یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

یه وقت هایی هست در زندگی،که هر چقدر هم تا به حال مستقل و خودکفا و واقع بین بوده باشی،احتیاج پیدا می کنی به کسی ،که تمام خستگی ها و نگرانی ها و دغدغه ها و حتی لوسی هات رو با خنده در آغوش بگیره و با طمانینه و محکم و لبخند زنان بهت بگه: 

  

باز چی شده که دختر کوچولوی لوس من داره نق میزنه،بهانه میگیره،قهر کرده... 

 

 

بعد تو هرچقدر که دست و پا بزنی و حتی با مشت بکوبی تو سینه اش یا صدای اعتراض ات رو بلند تر کنی و تمام وقایع بد  و ناگوار دنیا رو بندازی گردنش و متهمش کنی،اون در عوض بلند تر بخنده و محکم تر بگیردت و دست و پاهات رو قفل کنه تا تو دیگه نتونی تکونشون بدی و با یه لحن مطمئن ِ پر از خنده بهت بگه: 

 

هیسسسسسسس! آرووووم! کوچولو....بیا اینجا ببینم...بیا تا ببینم دختر ِ لوس ِ منو کی اذیت کرده... 

 

 

و تو در حالی که تو دلت قند آب میشه و دقیقا به اون چیزی که می خواستی رسیدی،الکی وانمود کنی که بیشتر حرصت گرفته سعی کنی {مثلا} بیشتر لنگ و لگد بندازی که یهو همینطور که داره قاه قاه می خنده و به زور توی سرکش رو کنترل کرده،لبهاش رو بچسبونه به لب هات و محکم تر بچسبونه تو رو به خودش ،طوری که اینبار هرچقدر که راست راستی تقلا کنی راه نجاتی نداشته باشی... 

 

اون وقته که کم کم گُر میگیری...تنت داغ میشه...یه حس داغ،توی تمام تنت میپیچه...زیر پوست تنت پر میشه از دوست داشتنش...از یادآوری دوست داشتنش...از این که اون همونه...همونه که تو رو فقط به خاطر خودت می خواد...با تمام اون چیزهایی که هستی...خوب و بدت... 

 

کم کم میسوزی...همه ی تنت نیاز میشه و خواستنش...ناخودآگاه دستات حلقه میشند دور گردنش...فشارش میدی به خودت...دستات فرو میرن لابه لای موهاش...پشت گردنش...کشیده میشن روی کمرش...ستون فقراتش...دونه به دونه ی مهره های کمرش رو لمس می کنی...حس می کنی...پایین و پایین تر...  

.  

وقتی پرتت می کنه روی تخت،احساس می کنی چقدر ثانیه ها برات کش دار شدند...مثل ماهی که بدون آب میمیره...بیا...زودتر...من اینجام...بیا... 

وقتی با تمام حجم تنش لبریزت می کنه،حس می کنی زندگی یعنی این! همین! وقتی از اصطکاک نقطه به نقطه ی تنش روی تنت لذت میبری و بیشتر لبهاش رو به لبهات می فشاری،حس می کنی چقدرر خوشبختی... 

.  

دست آخر،وقتی به چهره ی آروم و معصومش نگاه می کنی که کنارت دراز کشیده و دستاشو دورت حلقه کرده و سرش روی سینه هات فرو رفته،اینبار تویی که لبخند میزنی و توی دلت میگی: 

 

پسر کوچولوی لوس من! تو مال منی...مال خود خود من...مرسی که منو میفهمی...همیشه...همه جا...همه جور...چقدر خوشحالم به خاطر داشتنت...بودنت...مرسی که لوسی هامو می فهمی...نیازهامو...نق نق کردن هامو...هرچقدر هم که خرکی و بی منطقند! 

 

بعد سرت رو خم می کنی،آروم گونه هاشو می بوسی، و آروم تر بهش میگی: 

 

مردِ من! گفته بودم من عااااااااااااااشقتم؟؟ 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 تیر‌ماه سال 1389ساعت 03:15 ق.ظ توسط نهال نظرات (12)