یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

گفته بودم که فقط روزمره نویسی می کنم یه مدت.... 

 

 

 

این هفته من تقریبا هر روز به خاطر خرابی ماشین یا تو خیابون موندم و یا تعمیرگاه بودم! 

از کار و زندگی واقعا افتادم!! 

 

من ماشینم رو خیلی دوست دارم...یعنی جزو معدود چیزهای مادی هست که به من احساس آرامش میده! دلیلش هم اینه که خیلی از تنهایی های من رو پر کرد و کمک کرد! خیلی وقت ها که از زمین و زمان خسته بودم یا فراری،بهش پناه میاوردم و به کوه و کمر و دشت و بیابون و خیابون میزدم و  الحق تو این چند سال خیلی عالی با من راه اومد. 

 

الان هم هرچی که بررسی میشه و من هر چقدر که خرج می کنم بازهم عیب یابی نمیشه و جدا دیگه موندم که چکار کنم.... 

 

 

امروز هم باز توی خیابون موند و الان هم تعمیرگاه ست.... 

 

 

 

 

شب که برگشتم خونه از خستگی اصلا متوجه نشدم چه طوری ۲ ساعتی رو مچاله شدم روی تختم و غش کردم که با تلفن یه عزیزی از خواب بیدار شدم و الان تیز و قبراق اینجا نشستم و تایپ می کنم... 

 

 

 

زندگی ام افتاده روی دور تند! خیلی کارها هست که باید انجام بشه و کامل... 

البته اگه موانع و دست اندازهای ناگهانی مثل ماشین و خرابی اش فرصت بدند... 

 

 

وضعیت غذا خوردنم این هفته افتضاااااااااااااااااااااااااااااااااح شده!!! از صبح تا شب که اصلا نمی رسم چیزی بخورم و شب خسته و کلافه از خرابی ماشین و ساعت ها توی تعمیرگاه سرپا ایستادن،معمولا رو می آرم به غذاهای فوری و آماده... 

 

حالا جالب این جاست که من معمولا حتی در نهایت گرسنگی هم خیلی متعادل و کم غذا می خورم اما با هر لقمه ای که فرو میدم یه بارررررررررررررر ِ چند تنی از عذاب وجدان رو هم قورت میدم! 

 

یعنی اینقدر که دیگه خوندیم و شنیدیم از مضرات و زیان های فست فود و نوشابه و شیرینی و غیره،که من با هر لقمه ای که می خورم یکی تو ذهنم حساب می کنه که خوب این میشه سرطان معده! بعدی احتمالا باعث میشه دیابت بگیری! اون یکی شانس سرطان روده رو زیاد می کنه! این باعث کبد چرب میشه و ....الی بی نهایت!!! 

 

یعنی همون چند لقمه ای هم که می خورم دقیقا کوفت و زهرمارم میشه و میره پایین!!! 

 

من نمی دونم قبلا ها که این آگاهی ها نبود و مردم کیلو کیلو روغن می خوردن و سرخ کردنی و شب شام پختنی و شیرینی و قند و غیره،چرا اینقدر این بیماری ها و مسایل کمتر بود؟؟  

 

در هر حال از اونجایی که من از وقتی یادم میاد تو خونه ای بودم که اصول مدرن تغذیه ای خیلی دقیق رعایت میشده و بعدها هم خودم شغل ام مستقیما در این رابطه ها بود،اینه که الان یه چند کیلویی عذاب وجدان داره با من حمل میشه و به همین دلیل من قسم می خورم،قسم می خورم که از این لحظه توبه کنم و این دو هفته بی قانونی دیگه تکرار نشه و برگردم به همون روال سابق غذایی و لایف استایل سابقم و ورزشم رو هم شروع کنم و این عذاب وجدان رو با برگشتن به روال سابقم دک کنم و در رو به روش ببندم و بفرستم بره به درک!!

 

 

به همین دلیل یه وبلاگ دیگه درست کردم(در همین بلاگ اسکای) که هر روز برنامه های زندگی ام رو اونجا می نویسم و حتی مو به مو می نویسم که چکار کردم و چکار می خواهم بکنم که بتونم زندگی ام رو قانونمند تر و جهت دار تر کنم....(احساس کردم این که من در طول روز چکار می کنم شاید برای شما ها جالب نباشه اینه که لینکش رو نگذاشتم).  

 

 

 

 

البته از بحث چاقی و لاغری و بیماری که بگذریم،وقتی تو در زندگی یه رویه ی صحیح و اصولی رو پیش بگیری ( و نه الزاما سخت گیرانه طوری که زندگی ات مثل پادگان نظامی بشه و هیچ تخفیف و ارفاق و مرخصی رو به خودت مجاز ندونی) ، و به عنوان مثال اغلب از غذاهایی استفاده کنی که می دونی برای بدنت مفید هست و سعی کنی تا جایی که میشه از مصرف غذاهایی که به بدنت آسیب می رسونه دوری کنی،وقتی که به طور منظم ورزش می کنی و از ورزش کردن لذت هم میبری،وقتی که سعی کنی استرس ها و نگرانی هات رو به حداقل برسونی و تمرین کنی مثبت اندیش باشی، اینا نشون میده که برای جسم و روحت ارزش قایلی و بهشون احترام میگذاری...و مسلما اونا هم نهایت همکاری رو باهات می کنند و همیشه همه چیز به عالی ترین شکلی پیش میره... 

 

 

 

 

بله رفقا... 

 

 

محیط اطرافم یه فنگ شویی اساسی لازم داره که طرف امروز و فردا انجام میشه و بعدش یه حالی باید بدم به دنیای درونم که احساس می کنم کمی امواجش تند و سرکش شده و آرامش رو بهش برگردونم و بعد  ساعات خوابم رو هم تنظیم می کنم و ورزش و مطالعه و  غیره ... 

 

 

  

آخیییییییییییییییییییییییییییییییییش! چقدر خوبه آدم از روزمره های معمولی اش هم با کسی یا کسایی حرف بزنه!!! و حس بدی هم نداشته باشه و هی به خودش نگه : حالا که چی؟؟ 

یعنی جدا خفه شدم بسکه ۲۸ سال تقریبا هیچی نگفتم!! و همه ی زندگی ام رو خودم تنهایی پیش بردم!!

  

 

 

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 03:56 ق.ظ توسط نهال نظرات (10)