یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

ساعت ۴ صبح هم خسته بودم و هم خوابم نمیبرد...فعالیت روزم هم زیاد بود .فقط ۱ ساعت روی تردمیل دویده بودم... 

 

 اول عین انسان های امروزی و روشنفکر و متمدن و با کلاس و همه چیز تموم، به یوگا و مدیتیشن پرداختم که هم حس با شخصیت بودن و روشنفکر بودنم ارضا بشه و هم خوابم ببره... 

 

بعد از ۱۵ دقیقه دیدم نه!! این چیزی نیست که راضی ام کنه!!! و اصلا اصولا به قول کاووسی در سریال شهر قشنگ: «کِلاسم کجاااااااااااااا بوده این وقت ِ شب!». 

 

 

بعد کلا پوسته ی بالایی  و با شخصیتی و تمدن رو در آوردم و کندم و پرت کردم تو سبد رخت چرک ها، و برگشتم به اصل و نسل خودم و شروع کردم به شمارش  گاو و گوسفند و بز و خر و دایناسور و کروکودیل و شامپانزه و پشه ی مالاریا و تسه تسه و سوسک ِ حمام و اینا که برکت و قدرتی ِ خدا تو این مملکت هم زیاده!!! از این نظر هر چی می شمردم تموم نمیشد که نمیشد!!  

اینه که حس حیوان دوستی و طرفداری از حیات وحشم گل کرد و گفتم:«حیف حیوون واقعا!!» 

 

 

بعد از این همه تلاش های سخت و مایوسانه و بعد از این که این پروژه هم ،که من از همین جا اعلام می کنم نقشه ی دشمن بود {همونی که ۳۰ ساله دارین دنبالش می گردین و نیست}،پاشدم به  راه رفتن... 

 

 

و بعد از این که نیم ساعت بدون توقف به اون جای لک ۴ سال پیش و جوش جدیده و مدل ابروها و پایین موها و اون موی سفید پس سَری ِ و نیم مثقال چربی اضافه و ۳تا و نصفی ناخن شکسته ام گیر دادم و حس ِ مازوخیستی ام (خود آزاری) حسابی ارضا شد و دیگه دیدم اگه یه کم بیشتر پیش برم، عنقریبه که دم ِ صبحی عین اون پسره تو فیلم ِ در امتداد ِ شب ِ گوگوش وامیستم لب پنجره(به جای توی قایق و بغل یار البته) و رو می کنم به خورشید و  نعره میزنم که :  

 

« اصلا تو تابیدی چکارررررررررررررررر؟این همه سال تابیدی چه گ.ه.ی خوردی!! آه ای ابرهای تیره ی بارانزای بد ریخت!! چرا از زندگی و سر و شکل من کنار نمی روید خبر مرگتان!! آه ای مرگ ! تو کجایی یه مدته پیدات نیست...» و اینا و احتمالا بعدش توسط خانواده و با همکاری ِ همسایه ها و هیئت مدیره ی آپارتمان به بخش ویژه ی بیمارستان روانی منتقل میشم... 

 

 

اینه که سعی کردم یه راه دیگه رو امتحان کنم....  

 

 

به طور کاملا اتفاقی،یادم اومد داداشه امروز یه عالم اهنگ شاد! ریخته رو گوشی ام برای ورزش... 

 هدفون رو گذاشتم تو گوشم و شروع کردم آهنگ ها رو یکی یکی امتحان کردن...  

 

که البته به جز اون آهنگ جدید مهرنوش و همه چی آرومه و یه کاری کن رقصمون بیاد(!!) و آی سی یو ی جناب ساسی مانکن  و سوسن خانوم که دیگه تقریبا جزو آهنگ ها و افتخارات ِ ملی ما شده،بقیه همه در ردیف اهنگ های نک و ناله ای ِ رپ جدید بود که تقریبا مفهوم کلی ِ همه شون میرسه به این نتیجه که : 

 

« الهی بری زیر ماشین،ناخن مصنوعی هات و موهای بلوند ِ اکستشن شده ات کنده بشه بعد من بیام بشینم با داف ِ جدیدم سر قبرت و ۴ بار محکم باسنم رو بکوبم به سنگ قبرت!!! که دردت بگیره!! بیشعور!!»   

 

 

 

بعد وسط اون همه انرژی و حس و حالی که منتقل شد بهم از موج ِ جدیدِ موسیقی ِ انقلابی ِ کشورمون،ناگهااان برخوردم به یه آهنگی که...به یه اهنگی که....آهنگی که...آهنگی که... 

 

 

 

یکییییییییی بیاد منو بشوووووووووووووووووونه لطفااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 

الان دقیقا ۱ ساعت و نیمه که ...که...که...یکییییییییییی بیاد منووووووووووووو بشونه...... 

 

 

الانم فقط نشستم براتون از این احساس خوب بنویسم ضمن این که هنوز قسمت بالا تنه!! با تِرَکِ بعدی که یه کم ملایم تره،رو ویبره است!! 

 

 

اینه!!! جالبه بعد از اینکه خووب قرها رو پاشیدم اینور اونور و برای آینه ی اتاق و در و دیوار هنرنمایی کردم،یه لحظه وایسادم جلوی آینه دقیق تره و دیدم که به به!!  چه پوست خوبی...چه اندام متناسبی...چه موهای بلندی...چه ناخن های قشنگی.... اصن چه زندگی ِ قشنگی...چقدر دنیا قشنگه...همه چی ارومه...چه ابرهای قشنگی...چه آسمونی...چقدر همه چیز خوبه بابا.... 

 

 

 

 

 

  

 

  

 

.  

 

همیشه که نباید یوگا و مدیتیشن کار کرد و بتهون و موتزارت گوش کرد...همیشه ی همیشه که نباید با صدای استاد شجریان و استاد ناظری به آرامش رسید... منظور اینه که برای حس شادی و آرامش،هیچ قاعده و قانون و چارچوب خاص وو مطلقی وجود نداره....

 

گاهی خوشبختی مفهوم ِ ساده ی ِ همین لحظه های ساده ی ساده است...که باعث میشه پرده ی سیاه و ضخیم و کدری که روزمرگی و زمان و نقش های مختلف جلوی چشم ما قرار دادند ، کنار برن و بشه که رنیای رنگی ِ زیبا رو،درست همون طوری که هست ببینیم و لذت ببریم...  

 

که اینقدر سخت گیرانه و موشکافانه ریز ریز زندگی رو زیر ذره بین نبریم....سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش...

 

خوشبختی همین لحظه ای ست که در اختیار ما قرار گرفته و حق نفس کشیدن داریم...این که چه طور بگذرونیمش کاملا به الان ِ خود ِ ما بستگی داره...و نه هیچ انسان و  شرایط و زمان و مکان و شرط و شروط ِ دیگه ای... 

 

 

 

من خوشبختم...چون هستم! پس می خندم...می رقصم...می بخشم...شادم...سبکبالم...خوشحال و خوشبختم...

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 10 آبان‌ماه سال 1389ساعت 05:35 ق.ظ توسط نهال نظرات (1)