یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

-دلم یه درخت کریسمس ِ تزیین شده ی رنگ رنگی می خواد با یه خونه ای که توش پر از شمع های روشن ِ سفید و قرمز و طلاییه و هدیه های فراوون که نشون دهنده ی اینه که هدیه دهنده دونه به دونه همه رو با عشق خریده...  

 

 

 

--ما یه کاج خیلی بزرگ و شکیل داشتیم که مادر ِ خانه چند سال پیش از کیش ابتیاع نموده بودند... تا این که دو سال قبل دیگه از ریختش خسته شدیم و خیلی سخاوتمندانه متنقلش کردیم به لابی ِ آپارتمان ! که با کلی به به و چه چه مواجه شدیم...پارسال اما، نمی دونم کدوم همسایه ی هنرمند و باهوشی،۶ تا گل رز ِ مصنوعی!! آویزون کرد به کاجه!! اینه که الان یکساله کاجمون زیر سایه مون گل ِ سرخ داده!! به همین رمانتیکی!! 

 

 

-دلم هدیه می خواد اونم خیلی زیاد!!! یعنی اینقدر حسش شدیده که نمی تونم ازش بگذرم یا خودم رو دست به سر کنم!!! 

 

 

-امشب از اون شب هایی بود که دونه دونه وبلاگ ها رو شخم زدم تا از اون مدل بلاگ هایی پیدا کنم که مثلا میرن کافی شاپ یه فنجون قهوه بخورن،بعد از در و دیوار و میز و صندلی و دستمالی که آخر سر دور ِ دهنشون رو تمیز کردند هم عکس می ندازن میذارن تو وبلاگشون!! 

 

این یعنی اینکه حوصله ی هیچ چیز جدی ای رو نداشتم...و اینکه مدت هاست که حتی کوچک ترین تفریحی نداشتم...حتی در حد یه کافی شاپ ساده... 

 

 

 

- هاروکی موراکامی،در کتاب فاجعه ی معدن نیویورک میگه: 

 

 «هر وقت افسردگی به سراغم می‌آید شروع به تمیز کردن خانه می‌کنم. حتی اگر دو یا سه صبح باشد. ظرف‌ها را می‌شویم. اجاق را گردگیری می‌کنم. زمین را جارو می‌کشم، دستمال ظرف‌ها را تو سفید کننده می‌اندازم، کشو‌های میزم را منظم می‌کنم و هر لباسی را که جلوی چشم باشد اتو می‌کشم.» در حالی با انگشت مشروبش را به هم می‌زد ادامه داد: «آن قدر این کار را می‌کنم تا خسته شوم، بعد چیزی می‌نوشم و می‌خوابم. صبح بیدار می‌شوم و وقتی جوراب‌هایم را می‌پوشم، حتی یادم نمی‌آید شب قبل به چه فکر می‌کردم.» 

 

 

راست میگه!! هر موقع روز باشه جواب میده!! در بحرانی ترین شرایط حتی!! امتحان کنید... 

 

 

 

 

-من اصلا از دوران قرمز ِ تقویم زنانه ام شکایت ندارم! اصلا!  فقط با روزهای قبلش درگیرم! یعنی به خوبی ۱۰ روز ، در روح و روانم عزای عمومی برپاست!! خودم هم  اون وسط  ها عین میت میفتم!! 

البته اگه دستم برسه و کسی دم دستم باشه،یه دل سیر هم براش نوحه و مرثیه می خونم و ذکر مصیبت می گم!!  

 

اگه طرف خیلی زیادی دم دستم باشه هم،یهو دیدی شور گرفت منو و در ادامه ی همون عزاداری  و تو سر زنون، پاچه اش رو گرفتم!! 

 

یعنی واقعا باید خوش شانس ترین زن زمین باشی که طرف مقابلت درکت کنه اگه یه دفعه وسط عشق و احساس و ترکیدن قلب های قرمز کوچولو  تو جَو،بهش گفتی: اصلا من می خوام تو بری ریختت رو نبینم هرگز!!! ، بفهمتت و بهش برنخوره و محکم تر بغلت کنه و فشارت بده و ببوسدت و با خنده و شوخی و عشق از اون فضا خارجت کنه... 

 

که اگه این اتفاق بیفته،بعدها ، بعد از خارج شدن از این بحران، آنچه به مرد برمیگرده،عشق و احساسی ده ها برابر ِ اون چیزیه که صرف کرده... 

 

 

البته به قول یه عزیزی (که اینجا رو می خونه و الان احتمالا داره هر هر می خنده) :  

 

 

وقتی خدا داشت شوهر را خلق میکرد به زنان قول داد که  شوهر خوب و ایده آل در هرگوشه از جهان یافت خواهد شد و ... 
 
سپس او زمین را گرد آفرید!!!!   
 
 
 
آاااااه خدای ِ من(با لحن بلوتوث قهوه ی تلخ بخونید)، آخه این چه شوخی ای بود تو کردی خدا؟حواست کجا بود وقت ِ خلق ِ زمین؟؟ مگه قرار نبود محمود رو بعد از این جریان خلق کنی که حواست رو پرت نکنه ؟؟؟ 
 
 
آاااااااه 
 
 
 
 
 
- دنیایی کتاب نخوانده دارم،پروژه های انجام نداده،درس های تلنبار شده و برنامه های لازم الاجرا...دلم می خواد بشینم تک تک کتاب هام رو بخونم...هر روز یه جایی رو کشف کنم و لذت ببرم و عکاسی کنم...هر روز ورزش کنم...برقصم...بخندم...عشق بدم...عشق بگیرم... 
 
 
 
-به نظرم ۲۸ سالگی یکی از نقاط ِ عطف ِ دهه ی بیست ِ زندگیه...یعنی در حین اینکه به یه پختگی ِ مطلوب و بلوغ فکری و تسلط رفتاری رسیدی،هنوز خیلی جوونی و راه ِ پیش ِ روت طولانیه و وقت برای همه چیز داری... 
 
دلم می خواد یه جوری استفاده کنم از ۲۸ سالگی ام، که سال ها بعد، حسرت از دست دادنش رو نخورم... 
 
 
 
 
گاهی اینقدر زندگی رو سخت میگیریم و زیر ذره بین می گذاریم،که انگار قراره تا ابد تو این دنیا زندگی کنیم...یا اینکه لحظات و موقعیت هامون دوباره و دوباره تکرار میشند... 
غافل از این که تمام مدتی که ما داریم زندگی  و وقایع و روابط و گذشته و حالمون رو، سختگیرانه برررسی می کنیم،عمریه ِ که داریم از دست میدیم و دیگه برنمی گرده... 
 
به قول شاعر شهر ما : سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش.... 
 
مخاطب اصلی این مطلب خود ِ منم که باید ذره بین کلفت و به درد نخورم رو پرت کنم از زندگی ام بیرون و رها تر و سبک تر زندگی ام رو ادامه بدم... 
 
 
 
 
-پست کاملا روزمره و ساده ای بود...به یاد قدیم ترهای وبلاگستان ِ فارسی ... :) 
-به سوال های خصوصی هم با ایمیل جواب میدم.  
 
 -امیدوارم سلامتی و شادی و عشق و موفقیت،همیشه و همیشه اجزای لاینفک زندگیتون باشه...  
-امیدوارم بابانوئل امسال برای کشورم آزادی،صلح،ثروت و آرامش بیاره... 
 
 
شاد شاد شاد باشید.... 
 
 

 

 

 

 

                 

                 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 6 دی‌ماه سال 1389ساعت 05:45 ق.ظ توسط نهال نظرات (8)