یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

خاله من سن ِ خیلی کمی داشت که پدرش از دنیا رفت...و بعد هم مادرش... 

 

پدر بزرگ من یه بیسزنس مَن ِ بسیار بسیار موفق بوده که وقتی که از دنیا رفته،اونقدر برای بچه هاش گذاشته،که همگی می تونند تا اخر عمر کار نکنند و از پای ارث ِپدری بخورند و شاهانه زندگی کنند. 

 

   

همون زمون ها،یعنی ۴۰-۵۰ سال پیش،همه ی پسرها(دایی های من رو) رو می فرسته اروپا برای ادامه ی تحصیل،و برای دخترها هم جدا از اون ارث و میراث ِ مشترک،پشتوانه ی مالی تهیه می کنه که به قول خودش محتاج سر و همسر نشوند... 

  

اموال پدری و مادری،باید انحصار ورثه بشه و این صحبت ها،که خب در خانواده ی های ایرانی،اونم از نوع پر جمعیتش،می دونید که هرکی یه سازی می زنه،بنابراین هنوز خیلی خیلی از این مال و اموال دست نخورده باقی مونده و اگه بگم دیگه حساب کتابش از دست خودشون هم در رفته واقعا درسته... 

 

 

خاله ی کوچک ِ من،با یه خواهر بزرگ تر از خودش که اونم هنوز ازدواج نکرده بوده،بعد از فوت پدر و مادر،در یه عمارت مجلل ،که خانه ی پدری بوده،به زندگیشون ادامه میدن و هر دو مشغول به  ادامه تحصیل می شند و بعد هم رسیدن به شغل های خوب دولتی... 

 

از اون موقع، تو هر بار تقسیم ارث و میراث،هر چی به بقیه رسیده ،به اینا هم همینطور...و در بقیه ی موارد جز اون عمارتی که سال ها توش زندگی کردند و وسایل ِ سوپر اشرافی اش،خودشون روی پای خودشون ایستادند...درست مثل بقیه... 

 

 

این خاله،که آخرین فرزند این خانواده ی پرجمعیت اشرافی هست،خیلی خودجوش و خود کار،از دانشگاه دولتی شیراز لیسانس گرفت و بعد همون جا هم با رتبه ی کاری خوب استخدام شد... 

 

و بعد،فوق لیسانس رو ،یه رشته ی خیلی عالی در  یکی از بهترین دانشگاه های تهران پذیرفته شد و کارش هم به  دانشگاه علامه تهران منتقل شد... 

 

نمی دونم اگه هر کدوم از شما اون سال ها دانشجوی دانشگاه علامه بوده باشید،احتمالا باید یادتون بوده باشه،اون خانم قد بلند و ریلکسی رو که بلبشوی انتخاب واحد ِ اون زمان های علامه رو،با تاریخ بندی و زمان بندی و حتی پخش موسیقی!! آرامش بخش،در دانشکده کنترل کرد و این کارش یادمه اون سال خیلی خیلی مورد توجه همه قرار گرفت... 

 

یادمه همزمان هم درس می خوند و هم کار دولتی اش رو داشت و هم در یک شرکت نیمه دولتی کار می کرد...کسی که می تونست هیچ کدوم از این کارها رو نکنه و با اتکا به ثروت پدری،آروم و بی خیال فقط درس بخونه... 

 

 

بلافاصله بعد از فوق لیسانس هم،در یکی از دانشگاه های مالزی،برای دکترا پذیرش گرفت و  با یه مرخصی بدون حقوق،راهی مالزی شد...  

 

 

خیلی وقت از رفتنش به مالزی نگذشته بود که به درخواست ازدواج یکی از خواستگارانش که از تهران ،ماجرای خواستگاری اش شروع شده بود و تا مالزی هم دنبالش رفته بود،جواب مثبت داد و خیلی بی دنگ و فنگ،با هم ازدواج کردند و هر دو مشغول درس خوندن برای اخذ مدرک دکترا در مالزی شدند...  

 

 

 

 

همه ی اینا رو گفتم تا بهتون بگم: 

 

 

خاله ی جوان ِ من که ۵سال بیشتر از ازدواجش نمی گذره و تمام عمرش رو مشغول درس خوندن و کار و زحمت بوده و از نظر پاکی و نجابت و درستکاری نمونه و مثال زدنیه،با یه سرطان متاستاز داده شده و منتشر در کل بدنش،مجبور به برگشت به ایران شده،اونم در حالی که  چیزی به مراسم دفاع از تزش نمونده بوده... 

 

 

تو این ۳ ماهی که برگشته،علیرغم رسیدگی و حمایت های همه جانبه  و شبانه روزی و دقیق ِ همه ی اعضای خانواده و شوهر ِ واقعا واقعا واقعا بی نظیرش،و مقاومت ها و تلاش های خودش،روز به روز بیشتر و بیشتر تحلیل رفته،طوری که الان چند روزیه که بستریه و از امروز صبح،سطح هوشیاری اش رو از دست داده... 

 

کسی که از اول جوونی با این علاقه و پشتکار و علاقه،فعال و کوشا بوده،الان نه تنها باید پوشک بشه،بلکه دیگه هیچ چیز رو در اطرافش درک نمی کنه...  

 

دختری که همه ی جوانی اش رو تلاش کرد و حالا که با یه ازدواج موفق و پایان تحصیلاتش می خواست طعم  آرامش رو بچشه،گوشه ی بیمارستان،بی حال و بی رمق افتاده و تمام تنش سیاه و کبود و تکه پاره است... 

 

 

کسی که هفته ی پیش که داشتم توی خونه،پاهاشو،که الان فلج شده،ماساژ میدادم،باهام قرار میگذاشت که برای جلسه ی دفاعش باهاش برم مالزی و بعدش برگردیم و با هم بریم کلاس رقص و یوگای خنده و خرید و مسافرت،الان کنج تخت افتاده و دست هاشو به تخت بستند که صورت خودش رو در حالت بیهوشی چنگ نزنه و هر از یک دقیقه،اون یکی دستش رو که آزاده،با یه کم از تنه اش رو میاره بالا و ماها نمی فهمیم چرا... 

 

 

یه دختر جوون که تازه فکر می کرد همه ی رویاهاش محقق شده ...و حالا امروز،من باید با هزار ترس و لرز از گیر کردن مواد غذایی توی حلق و گلوش،با نوک قاشق چایخوری،بهش چند قطره آب دادم که یه کم دهنش تازه بشه...

 

 

 

بله...استاد ِ جوانی که برای تدریس به یکی از معتبرترین دانشگاه های استرالیا دعوت شده بود،امروز شوهرش مدام پوشکش رو چک می کرد تا ببینه اگه خیسه،براش عوض کنه...  

 

و وقتی من با کمک شوهرش دستش رو باز کردیم و به سختی برای چند لحظه روی تخت نشوندیمش و از ترس شکستگی ِ استخوان هایی که به خاطر شیمی درمانی،پوک ِ پوک ِ پوک شدند،محکم و با ترس گرفته بودیمش،یه قطره اشک زلال از گوشه ی چشمش ،در اون حالت ِ به ظاهر عدم ِ هوشیاری،سُر خورد که قلب همه ی ما رو به آتش کشید...

 

 

نمی دونم مطرح کردن این وضعیت اینجا درست بود یا نه... 

 

 

فقط ازتون می خوام،خواهش می کنم،استدعا دارم،به هر دین و کیش و آیین و عقیده و باوری که هستید،برای یه دختر جوان تحصیل کرده،که الان در اوج ناتوانی ،گوشه ی سیاه ِ یه بیمارستان افتاده و داره زجر می کشه دعا کنید... 

 

خاله ی کوچک ِمن،الان در بدترین حالتی که می تونه برای هر انسانی پیش بیاد،مظلوم و بی دفاع،گوشه ای از این دنیا مچاله شده و منتظره ببینه سرنوشتی که در طول این هفته،اول بینایی اش رو نصف کرد،بعد فلجش کرد و بعد هوشیاری اش رو ازش گرفت،دیگه می خواد باهاش چکار کنه...

 

 

من به دعاها و انرژی های دسته جمعی بی نهایت معتقدم...و ازتون،با همه ی وجود در خواست می کنم،اگه دلتون لرزید،از یاد نبریدش...وضعیت بی نهایت بحرانی شده...

نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1389ساعت 02:03 ق.ظ توسط نهال نظرات (29)