یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

روزهای 30 سالگی دارن خیلی زود می گذرند...


من همون دختر قبلی ام با یه سری تفاوت ها نسبت به گذشته...



یه جور احساس بلوغ و پختگی...و توجهی که الان بیشتر به خودم معطوفه تا دیگران...

دیگه بر خلاف سابق،برام مهم نیست که کی الان از من ناراحته و کی نیست و اصلا چرا و من باید چکار کنم...


در هر صورت من اون رفتاری رو می کنم که به نظرم شایسته است...این که برخلاف سابق دلم بتپه برای عکس العمل ها و چراها و ناراحتی ها.....نه !


من بزرگ شدم...


دیگه مثل قبل به خاطر دیگران خودم رو در تنگا نمی گذارم و به خودم فشار نمیارم...

این عادت بد رو که مدام نگران این باشم که کسی از من ناراحت نباشه یا در هر شرایطی حتی وقتی من مقصر نیستم،خودم رو عذاب بدهم کنار گذاشتم...


اگر کسی بخواد دائم منو قضاوت کنه........این مشکل خودشه...

دیگه تمام سعی ام رو نمی کنم که اطرافیانم رو راضی نگه دارم...


من یه انسان کامل 30 ساله ام که جدا از پدر و مادر و فامیل و همکار و دوست و آشنا و سر و همسر،هویت دارم و براش ارزش قایلم...


و واقعا دیگه رفتار دیگران حتی نزدیک ترینشون بده من،در این موارد برام ارزشی نداره...


حتی نزدیک ترین....


.

.

.

.

.



این روزها بیشتر وقتم رو به خودم اختصاص می دهم...ورزش می کنم...کتاب می خونم...با یه  کتونی و یه مانتو خنک و راحت ساعت ها پیاده روی می کنم...

به پوست و مو و تغذیه و اعصابم اهمیت می دهم...

و برنامه ی بعدی ام تنظیم ساعت خوابم هست...


 چون 30 سال دیگه،یعنی دقیقا به تعداد سال هایی که مثل برق و باد گذشت،من یه زن 60 ساله ام که وقتی به گذشته ام نگاه می کنم،دوست دارم از خودم و این 3 دهه ی زندگی ام راضی باشم... قطعا اون موقع،اون آدم ها و اون مشکلاتی که من از آغاز 30 سالگی کوچکشون کردم، به مراتب در نظرم بی ارزش تر و غیرقابل قبول ترند...

.

.

.

.

.

من قبل تر ها، بارها و بارها یوگا رفتم و نیمه کاره رها کردم.چون روح و جسمم هیچ پاسخی به این فعالیت من نمیداد...ولی الان...الان کاملا نیاز به یوگا و مدیتیشن رو در وجودم حس می کنم.


من از آغاز 30 سالگی سعی کردم که نداهای جسم و روحم رو بشنوم...الان دقیقا می دونم کی و چی باید بخورم...چقدر و چه ورزشی باید انجام بدهم و بطور کلی برای خودم چکار باید بکنم...


باور کنید که نتایج شگفت انگیزه...حتما امتحان کنید...کافی با خودتون دوست بشید.خودتون رو در صدر اهمیت ها و اولویت های زندگی بگذارید...اون وقته که وجودتون کاملا باهاتون دوست میشه و خیلی از مسایل قبل،به عالی ترین شکل حل میشه...

.

.

.

.

.

.

من مدت ها این جا ننوشتم...چرا؟ چون خیلی زیاد توسط دوست و آشنا قضاوت میشدم در مورد نوشته هام و حتی باید توضیح میدادم که منظورم چی بود...


مدت ها روی خودم کار کردم تا به اینجا برسم که به کسی ارتباطی نداره که من گاهی روزانه می نویسم و گاهی کلی و باز هم برام مهم نیست اگه کسی ناراحت بشه از اینکه من مشکلاتم رو (هر چند که با خود این شخص بوده ) این جا منعکس کردم.


این جا دفترچه ی مجازی منه و من با استقبال کامل از نظرات و انتقادات سازنده،هر چیزی رو که دوست داشته باشم می نویسم...این کمترین حق من در زندگی است که یه حریم امن در همین حد برای خودم داشته باشم . این اشتباه من بوده که اجازه دادم دیگران با خودخواهی ها و قضاوت ها و دخالت های بی موردشون، من رو از حریم امن ام دور کنند....

.

.

.

.

.

همه ی اینا رو نوشتم که بگم :


من می دونم که نقطه ضعف و اشتباه من در زندگی،سعی در راضی نگه داشتن همه به هر قیمتی بوده و من بعد از 30 سال به این اشتباهم پی بردم و بقول دبی فور اون رو در آغوش کشیدم و موهبت اش رو که همین نهال جدید هست،هدیه گرفتم....

.

.

.

.

.

.

.

و این اولین نوشته ی من در راه اندازی مجدد این خونه ی امن و کوچکه....پس:




سلامی دوباره عزیزانم....



نوشته شده در جمعه 7 مهر‌ماه سال 1391ساعت 04:20 ق.ظ توسط نهال نظرات (10)