یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

الان،یعنی دقیقا ساعت 4:37 دقیقه ی عصر دوشنبه ای که فردایش هم تعطیل است،من دلم تنها و تنها دو گزینه می خواهد:


اول-به یک دوست صمیمی و راحت و زنگ بزنم یا حتی او به من تلفن کند و به این نتیجه برسیم که قرارمان یکساعت و نیم دیگر،در کافی شاپ دنج یک هتل....

یکساعت و نیم هم فرصت خوبی است برای آهسته و دل ای دلی حاضر شدن ه آدمی که اساسا و اخیرا،شدیدا بی حوصله و کند و اسلو موشن شده است.

بعد هم لم دادن در کاناپه ی راحت هتل که معمولا قرمز است و سفارش چای و کیک و یک نوشیدنی خنک!!

و بعد هم حرف زدن ها و از دغدغه و دل آزردگی ها گفتن...گاهی هم سکوت! 

و نگاه کردن به مردم حتی!

و در آخر هم،مثلا 2 ساعت بعد، با نهایی کردن برنامه ریزی برای پیاده روی های صبحگاهی یا رفتن به دکتر پوست برای درمان این جوش های عصبی و  بی درمان و لعنتی که جایشان مثل لکه قهوه روی پیراهن سفید و فرد و اعلا و آهار خورده ی مردانه می ماند،کمی سبک تر و رها تر از 2 ساعت پیش،از هم جدا شویم و به خانه برگردیم...


دوم،بچه ام را که تازه از خواب بیدار شده،شیرش را خورده،پوشکش عوض شده و حالا سرخوشانه می خندد و بازی می کند و صداهای نامفهوم از خودش در می آورد و آب از گوشه ی دهانش روان است را لباس بپوشانم و در کالسکه اش بگذارم و قدم زنان با هم برویم تا اولین مرکز خرید سرپوشیده....بگذارم که خوب آدم ها را دید بزند و هیجان زده شود...

و در برابر دخترهایی که معمولا با دیدن هر بچه ی شسته رفته و تمیز و مرتب و خندانی ذوق کنان به طرفش می آیند و قربان صدقه اش می روند، لبخند بزنم و بگذارم که حس مادرانه ی بالقوه شان کمی ارضا شود....


بعد هم به کافه ی همانجا برویم و بچه را در صندلی مخصوص به خودش بنشانم و برایش جداگانه بستنی سفارش بدهم و ته دلم غنج برود از این که بچه ام،بچه ای که مال من است،برای خودش صاحب هویت و شخصیت شده و قاشق قاشق بستنی را همراه با قربان صدقه و عشق و غرور مادری در دهانش بگذارم و بابت هر لحظه بودنش از آفریننده اش سپاسگزار شوم....

نوشته شده در دوشنبه 9 دی‌ماه سال 1392ساعت 05:01 ب.ظ توسط نهال نظرات (0)