یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

خواهر دوستمه...گمونم یکی دوسالی از من بزرگ تره! بنابراین بیست و هشت یا نه سال رو باید داشته باشه!



بذارید این جوری بگم:



دوست من که متاهله،یه دختر فوق العاده عاقل و با سیاسته که اگر هرکی دیگه جای اون بود بارها تو زندگی جا زده بود! یه دختر بسیار بسیار با سیاست!!



و دقیقا نقطه ی مقابلش این خواهر کوچیکه است! یعنی شما خودت واژه ی عاقل و عقل و اینا رو برعکس کن!



این خواهر کوچیکه یه دختر خیلی خیلی چاق و تپله که تا حالا ۴ بار لیپوساکشن کرده و یه بار هم عمل کوچک کردن سینه داشته! دو بار هم عمل برداشتن پوست های اضافه ی بعد از لیپو...

با این حال هنوز هم تپله و بیشتر از تپل بودنش راه رفتن قیصریش خیلی تو ذوق میزنه!

از نظر ظاهری جز اینایی که براتون گفتم قد کوتاهی هم داره و موهای کم و بیش کم پشت.


ولی اجزای صورتش بد نیست! لب و دهان کوچیک و پوست نسبتا سفید و ...



که البته واضح و مبرهن است که قیافه و قد و امثالهم رو خدا میده و هیچ هم عیب نیست و بالاخره هرکسی قشنگی های خاص خودش رو داره!منم چون شما طرف رو نمیشناسین این جوری تعریف کردم تا کاملا تصویر سازی ذهنی کنید!



از نظر ظاهری که بگذریم،میرسیم به اخلاق و رفتار این خانم که من این جا بهش «شیده» میگم.



اگه بخوام خیلی واقع بینانه و علمی بگم میشه گفت یه دختر ۲۸ساله ای که رشد فکری اش در ۸سالگی کاملا متوقف شده!!!


رفتارش درست عین یه دختر بچه ی لوسه!! هرچند که خود من هیچ وقت در ۸سالگی هم چنین شخصیتی نداشتم...

بگذریم...


اگه بخوام مثال عینی براتون بزنم مثلا یکیش این جوری میشه:



دوستم من رو دعوت کرده خونشون و شیده هم به خاطر من قراره بیاد اونجا...از صبح دختر دوستم دور و بر منه و من همه جوره باهاش راه میام! حتی با این که اشتباهاتش رو هم بهش تذکر میدم،بازم می چسبه بهم و میگه: خاله می خوام تو رو یه بوووس «گردن دردی» بکنم!!! یعنی یه بوسی که از شدت دوست داشتن اونقدررر محکم باشه که گردنت درد بگیره!!!

یا راه میره میگه :خاله نهال خوبم! خاله نهال مهربونم! خاله نهال ِ عشق من!!!

نزدیکی های ظهر شیده میاد و یه کم شلوغ می کنه و منم با لبخند به همه حرفهاش گوش میدم و سر تکون میدم....(چه کار مزخرفی!!)



کم کم شوهر دوستم هم سر و کله اش پیدا میشه و با هم سلام و احوالپرسی می کنیم و من به آشپزخونه میرم تا کمک دوستم میز ناهار رو بچینم!



آرزو(دختر دوستم) و شیده هم تو اتاق آرزو هستن. شوهر دوستم که لباسش رو عوض کرده تو آشپزخونه به ما ملحق میشه که یه دفعه صدای جیغ و فریاد و نعره ی شیده سه تاییمون رو میکشونه از آشپزخونه بیرون!

من برای این که دخالت نشه تو اتاق نمی رم و بیرون می ایستم و شیده کماکان داره به شدیدترین شکلی نعره میکشه و زوزه میکنه!!

آرزوی ۳ساله هم که یه کم ماتش برده کم کم به خودش میاد و داره از خودش دفاع می کنه!!

جریان این بوده که شیده داشته با آرزو بازی می کرده که آرزو بهش می گه خاله فکر کنم گرسنه ته چون دهنت بوی کسایی که گشنه شونه(!!!!) میده!! و این جوری میشه که شیده کل آپارتمان رو میگذاره رو سرش!!!! یعنی زوزه می کشید ها...


دوستم علیرغم اون همه صبوری اون لحظه گیجه گیجه و آرزو رو میکشونه بیرون و یه کوچولو میزنه تو صورتش(خیلی دکوری!!) و شوهر صبورش هم که می دونه واقعا آرزو گناهی نداشته یه آن شدیدا عصبانی میشه و میپیچه به پای دوست من! دعوای اونا میون زوزه های شیده داشت شدت میگرفت که من آرزو رو زدم زیر بغلم و بردمش تو اتاق و بعد این که بوسیدمش و آرومش کردم بهش گفتم خاله جون برو تو سالن و مامان و بابات رو بوس کن و به دوتاشون بگو ببخشید که ناراحت شدید! و آرزوی طفلی هم یه چشم خاله گفت و رفت و دقیقا همین کار رو کرد و مامان و باباش انگار آبی بر آتششون ریخته شد آروم شدند...



ولی تا شب این تن و بدن من داشت می لرزید!!!



...



یه نمونه ی دیگه اش:



خونه ی مامان همین دوستم مجلس دعاست و خانم های خیلی خیلی متشخص نشسته اند و همه دارند دعامی خونند...

شیده که هیچ کاری نمی کنه! من که ۳۰ دقیقه آخر مجلس (به رسم هر سال) اومدم،شروع می کنم به دوستم در پذیرایی فوق مفصلی که هرسال از مهمان ها می کنن کمک کنم.

یه لحظه که دعا قطع میشه و همه ساکت شدند،شیده بلند بلند میگه: مامان من نصف بستنی ام رو قایم کردم که خانم فلانی(یکی از خانم های سرشناس حاضر در اون جمع) فکر نکنه ما بستنی اضافی داریم بخواد ببره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



خدایی دوستم و مامانش رو با جارو برقی هم نمیشد اون لحظه از زمین جمع کنیم!!!!!



یا این برادر همین دوستم که اون هم یه دختر ۹-۸ ساله داره،رفت و آمدش رو به خونه ی مادرش بسیار محدود کرده! چون به محض ورود باید شیده و دخترک رو که به گیس و گیس کشی مشغولند و دارن همدیگه رو پاره پوره می کنند و جیغ و گریه زاری راه انداختند از هم جدا کنند...



البته طفلک من رو خیلی دوست داره و هر جا میبینه من رو هی تند تند میگه نهال «آبجیه» منه!! من خیلی دوستت دارم ها!!



دیگه از این بگذریم که یه بار به راحتی گول خورده بوده و می دزدنش و ...و بعد ۲۴ ساعت چطوری معجزه آسا نجات پیدا می کنه!!



دوستم می گفت چند مدت قبل با مامانم و بابام و شوهرم و شیده تو ماشین بودیم که شیده باز شروع کرد به رفتارهای همیشگی!! یه دفعه آرزو برمیگرده میگه:

ببین خاله شیده!!من از این کارای تو هیچ خوشم نمیاد!! ببین یه کم مثل خاله نهالم باش!!

ببین چقدر خانمه!! چقدر عاقله!!!!چقدر متخصصه!!(متشخصه!!)



که یه دفعه همه میزنند زیر خنده و جو از دیوانه بازی های شیده یه کم بر میگرده!!

این دوست من زندگیش رو زیادی گذاشته رو شیده...جوری که اکثر اوقات که می خوان برن بیرون میبرنش...

رستوران،خرید،پارک و ...شوهره هم ۹۹/۹۹٪مواقع هیچی نمیگه طفلک!


یک ماه قبل شب با هم رستوران بودیم و دوستم داشت می گفت آخی جای شیده خالی!! نمی دونم چرا امروز تلفن بارونم نکرد؟!! که یه دفعه آرزو بلند گفت: آخیییییییییییییش! بهتر که خاله شیده نیستش!!!

یه امشبه رو یه شام راحت بدون دیوونه بازی و خل و چلی های خاله شیده می خوریم!!!!!


و...

.

.

.

.

.

وحالا این دختر خانم فوق الذکر،جفت پاهاش رو کرده توی کفش که :


الا و بلا من «شوهر» می خوام!!!!!




ادامه دارد...

نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر‌ماه سال 1388ساعت 12:10 ق.ظ توسط نهال نظرات (6)