یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سـیــاه
می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم
تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم.

یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!


یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!


یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !

نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم
می خواهم ... بدوزمش به سق
… اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور کنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشـوی مغزی
مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت
می دانـــی که؟ بایــد واقع بیـــن بود !


صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقیر تقدیمم می کنند !


تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !


و سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکــــــــارد بخر به شکل گردنبند
بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:


من یـک انسانم

من هنوز یک انسـانم

من هر روز یک انسانم

نوشته شده در جمعه 27 شهریور‌ماه سال 1388ساعت 09:07 ق.ظ توسط نهال نظرات (9)

می نویسم بچه ها...الان ۴۸ ساعته که ۱ ثانیه هم نخوابیدم.بذارید کمی هوشیاری ام احیا بشه...سعی می کنم تا امشب...





یه اتفاق خیلی خیلی بد برای من افتاده...از اون اتفاق هایی که ۱۰۰۰ سال هم به فکر خودم یا کسی دیگه نمی رسید...



فعلا هنوز توی شوکم...همه توی شوک هستند یعنی...



خسته ام...خیلی زیاد...



سعی می کنم زودتر بیام بنویسم...

نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1388ساعت 08:53 ب.ظ توسط نهال نظرات (30)

۱-من از این لحظه ۳ نفر از نزدیکانم رو که سالیان سال هست دانسته یا نادانسته و علیرغم همه صبوری ها و مدارا کردن ها و چشم پوشی های من و باز هم علیرغم این که تا قبل از این بود که شاید من به حمایتشون احتیاج داشتم،موجبات رنج،پریشانی و ناراحتی ام رو فراهم آوردند،بدون هیچ گونه نفرتی(نفرت فقط به خودم آسیب میزنه)،در ذهنم شیفت دیلیت و حذف کردم و از این تاریخ،منافع یا ناراحتیشون به من کوچکترین ارتباطی نداره و یادم می مونه در آینده ای که خواهد آمد و خواه ناخواه اون ها رو به من محتاج خواهد کرد،تخت هیچ شرایطی منافع و مصالح خود رو فدای رضایت اونا نکنم ...

بالاخره هرکسی  باشه یه جایی طاقتش تموم میشه...







۲-من از این لحظه قدم به قدم برای حفظ و تقویت سلامتی روحی و جسمی ام تلاش می کنم و برای خودم و منافعم احترام و ارزش قایلم  و برای ترمیم،حفظ و تقویتش تلاش می کنم...





۳-من از این لحظه از استعداد و قدرتی که  دارم به بهترین شکل به نفع خودم و پیشرفتم استفاده می کنم و با تمرین ِ پشتکار و ممارست،از استعدادم بهترین استفاده رو برای آینده ای درخشان می کنم...





۴-من از این لحظه اجازه نخواهم داد لحظه های عمرم به بطالت بگذره و هر کاری در جهت لذت بردن و ثبت جاودانه ی لحظه هام خواهم کرد...







۵-من از این لحظه نظم و ترتیب خاصی به زندگی ام می دم چون لیاقت زندگی با یه ریتم خوشایند رو دارم...



۶-من از این لحظه مشتاقانه پذیرای جاری شدن خیر ،برکت ، شادمانی ، موفقیت ، عشق ، سلامتی ،ثروت و آرامش در زندگی ام هستم و با شادمانی و به راحتی بهترین ها رو دریافت خواهم کرد...





.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

می خواستم یه پست دردناک از وضعیت این روزهای زندگی ام و تلاش و تقلا و دست و پا زدن های شدیدم برای خارج شدن از ایران یا دست کم بهبود وضعیت بگذارم که مثل همیشه دست و دلم به بازگو کردن غم ها نمی رفت... ولی فکر کردم  همه ی اون حرف ها رو میشه به این شکل بالا برگردوند...قطعا نتیجه ی بسیار بهتری داره...

نوشته شده در شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1388ساعت 02:27 ب.ظ توسط نهال نظرات (11)

-خوب خیلی هاتون در مورد شیده از من سوال کرده بودید که باید بگم متاسفانه اونجا(تو اون سایت همسر یابی) کسی ازش درخواست درست و حسابی نکرد و دو سه نفری هم که یه درخواست ِکلی دادند وقتی جای شیده به نامه شون پاسخ دادم دیگه پیداشون نشد!! با این که من تو آی دی شیده نوشته بودم خونه داره و ثروتمنده و ...در عوض اون یکی آی دی که من فقط قد و وزن رو یه چیزی دیگه زدم(قد و وزن خودمو) دست کم روزی ۳ تا درخواست داره کماکان...





خود شیده هم همچنان  داره برای خودش دنبال شوهر می گرده و بقیه زیاد باهاش کاری ندارند...

قسمت جالب قضیه اینه که پدرش همون طور که گفتم با علم بر این که شاید واقعا نتونه شوهر کنه،یه آپارتمان نوساز به اسمش کرده که در آینده سرباز خواهر برادرش نباشه،از صبح تا عصر هم  کلاس موسیقی و کامپیوتر و زبان و ورزش میره و بقیه ی روز رو هم آزاد می چرخه و من واقعا نمی دونم شوهر می خواد چکار!!!!

(اونایی که نمی دونند در مورد چی  حرف می زنم لطفا به پست هایی که تحت عنوان شوهر تو آرشیو هست مراجعه کنند)














-یه مدته توجه ام داره به خودم،زنانگی ام و منافع ام زیادتر میشه...این برای من که کلا خودم رو فراموش کرده بودم خیلی خوبه...به پوست دستم میرسم،ساپلیمنت هایی رو که باید، می خورم،حتما هر روز سشوار می کشم،تو همون یه ذره آرایش ملایم روزانه ام دقت بیشتری می کنم و ...

یک سال بود که اصلا خودم رو یادم رفته بود...نشانه های خوب و امیدوار کننده ای هست...خوشحالم!


می دونید...شاید همه ی این موارد خیلی سطحی و کم اهمیت به نظر بیاد،اما در واقع توجه نکردن و بها ندادن به این حس ها ،در دراز مدت اون اعتماد به نفس و لطافت ناشی از نعمت زن بودن رو از بین می بره...و البته یه بخش از این تلاش هم برمی گرده به اهمیت دادن به موجودیت خودم و احترام به خودم...که دیگه یقین شده برام که وقتی خودم ،خودم رو قدر نمی دونم،بقیه به خودشون اجازه میدن که با شدت هر چه بیشتری لگدمالم کنند... البته هنوز خیلی راه دارم...ولی خوب یه دفعه که همه چیز درست نمیشه...







-می دونی....من فکر می کنم لازم نیست که این جا حتما از مباحثی که در کتاب روانشناسی هیلگارد یا جامعه شناسی بروس کوئن خوندم و یاد گرفتم صحبت کنم! لازم نیست از شاهنامه خوانی ام بگم یا از قوائد مورفی! از سفرنامه ی حاج سیاح خوندنم بگم تا کتاب های منصوره ی پیرنیا و شهرنوش پارسی پور و غیره(که صلاح نیست گفتنش این جا )..که با هزار بدبختی پیدا و یا دانلود می کنم.

لازم نیست که بگم ۵ شنبه ی هر هفته  تمام کتاب فروشی های شهر رو دور میزنم و دست کم با ۵۰ هزارتومان کتاب و سی دی و مجله میام خونه تا هفته ی بعد...لازم نیست بگم  مطالعه دارم،همه ی نوجوانی و جوانی ام رو فقط کتاب خوندم، غرق در سیاستم و  به جز صدای آمریکا و امثالهم ،گاهی میشه که لحظه به لحظه سرخط سی ان ان و سایت های خبری دنیا رو که  در تمام مدت کار با کامپیوتر باز هست و مدام ریفرش می کنم رو می دونم...

کار و شغلم هم جوریه که همیشه از نظر علمی(در یک فیلد خاص) باید به روز باشم...


چون تمام موارد بالا همه ی روز ِ من رو تشکیل میدند! و همون کافیه...این جا،از خوانندگان این جا،کسانی هستند که سالیان سال با منند و با هم از طریق تلفن،چت یا حضوری بیشتر برخورد داریم...من می تونم از اونا بخوام که بیان و بنویسند و بگن که من کی ام،چی ام و تو کله ام چی می گذره...و مخ ام تا چه اندازه پره!  ولی اون بخش باشه جزو همون برنامه ی روتین و روزمره ام...



ضمن این که من واقعا احتیاجی ندارم که دانسته ها یا داشته هام رو به رخ دیگران بکشم...یا در هر پستی چند تا اسم دهن پرکن و قلنبه بگم که شاید ۵ نفر هم نمی فهمن ،فقط به خاطر این که به دیگران ثابت کنم که من بلدم! می دونم! و یه عده هم فهمیده و نفهمیده بیان تاییدم کنند!گاهی که واقعا ضرورت به گفتن چیزی باشه،در لابه لای حرف هام  خیلی خیلی ساده بهش اشاره می می کنم تا شاید به درد دیگری بخوره و شاید بتونم بقیه رو در دانسته هام شریک کنم... بالاخره همه ی ما ۴ تا چیز بلدیم...اصلا زمانه ایجاب می کنه این مدل زندگی رو...یکی یه کم بیشتر و یکی کم تر...



و خوب پر واضحه که خیلی ،خیلی،خیلی چیز ها رو هم نمی دونم...اصلا هرچی بیشتر در علم و مطالعه بری جلو،انگار که بیشتر می فهمی که خیلی عقبی! هیچی نمی دونی! که باید خیلی تلاش کنی...



 در هر حال،من این جا بیشتر می خوام به اون بخش از خودم بپردازم که در روز  بهش توجهی ندارم! یا کم تر توجه می کنم...مسایلی که جمعشون بخش مهمی از زندگی من رو تشکیل میده که مد تهاست بهش بی توجه ام...

گاهی اوقات که یه پست رو پابلیش می کنم،از سادگی ساختار نوشتاری ام و مضامینش تعجب می کنم...ولی خوب این دقیقا همون چیزیه که همون لحظه باید می گفتم...تمام مدت و حتی این جا که نمیشه خشک و عصا قورت داده و رسمی بود...و سرخط خبرهای روز رو بالا پایین کرد و راجع به مسایل علمی حرف زد...









-مدتیه که به اطرافیان مخربم بی اعتنا تر شدم و بود و نبودشون برام زیاد مهم نیست! خوشبختانه نسبت به حرف ها و صحبت های احمقانه شون هم همین حس رو دارم...

مثلا وقتی در نهایت بلاهت داد و فریاد می کنند که چقدر چاق شدی و زشته جلوی مردم!!!!! دیگه باهاشون بحث نمی کنم که آخه مگه کوری که مجبورم دارو بگیرم و به خاطر اون دچار اضافه وزن شدم!

در عوض هیچی نمی گم تا این که مثلا امشب بهم میگه: وااای چقدر لاغر شدی؟؟؟ چه خوش هیکل شدی!!!

به نظرتون یه آدم می تونه در عرض ۴ روز از یه چاق بدهیکل به یه لاغر  خوش هیکل تبدیل بشه؟؟؟ بدون هیچ تلاشی؟؟؟

خوب معلومه که این آدم از اولش فقط سرجنگ داشته که موفق نشده و الان ناچارا عقب نشینی کرده.... این وسط من فقط اعصاب و روان خودم رو تا حدی از این دام ابلهانه نجات دادم! البته فقط تا حدی...







-به نظرم هنوز هم میشه از زندگی تا حدودی لذت برد...به شرطی که کمی دیدت رو عوض کنی و کمی هم خودت و روش زندگی ات رو... وگرنه  اطرافیان مخرب هیچ وقت عوض نمیشند...هیچ وقت...




نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور‌ماه سال 1388ساعت 04:16 ق.ظ توسط نهال نظرات (20)

دلم چند تا دوست صمیمی ماورای جنسیت و مکان و سن و سال می خواد(مرد و زنش فرق نداره)،که  خالصانه و بدون هیچ توقع و انتظار خاصی  برای همیشه با هم بمونیم و  هم دیگه رو همون جوری که هستیم بپذیریم...بی منت شادی ها و غم هامون رو با هم تقسیم کنیم...از هم چیز یاد بگیریم،نگران هم بشیم،برای هم تلاش کنیم،تنهایی ها و غصه های دیگری رو از رو شونه هاش برداریم،با هم بخندیم، گریه کنیم ،با هم  زندگی کنیم و دست های هم رو بگیریم و حتی در بدترین شرایط دیگری رو صمیمانه در آغوش بگیریم و بگیم : آروم...نگران نباش...من با توام...همه جا...همه وقت ...تا آخرش...تنهات نمی گذارم... 

 

 

نوشته شده در جمعه 13 شهریور‌ماه سال 1388ساعت 07:03 ب.ظ توسط نهال نظرات (17)

  1    2  >>