یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

-ساعت ۶ صبحه...من هنوز بیدارم...گوش و گلوم متورمه...زبانم هم همچنین...چهارشنبه یه امتحان ۱۲۰ صفحه ای دارم...شب یلدا مهمون داریم...از دیشب تا حالا زور زدم با این درد نتونستم درس بخونم...مثل تمام شب های امتحان عمرم دلم می خواد : 

 

فیلم ببینم 

رمان بخونم 

کتاب های متافیزیک بخونم 

بشینم برای زندگی ام برنامه ریزی کنم 

اتاقم رو مرتب کنم 

تغییر دکوراسیون بدم  

آرایشگاه برم 

 

و...و...و...و...  

 

 

***

 

  

-ماشین رو بردم نمایندگی گذاشتم،بعد طرف دو ثانیه نشست پشتش از دم در آوردش تو،بعد تو شرح حال ماشین نوشت:  

 

 

-تعمیر دسته موتور 

-تعویض کمک فنر عقب 

-چک کردن کامل جلوبندی 

-بررسی علل لرزش ماشین 

-ریگلاژ درب ها 

-بررسی و تعمیر کلاچ 

-تعویض لنت 

-تنظیم موتور 

 -تعویض شمع 

 

...

 

یعنی همچین لامبورگینی ِ آسی میروندم من تا الان... 

 

 

***

 رفتم دانشکده ی دندان پزشکی به هوای وجود اساتیدی که داره مثلا...البته  قبلش هم رفتم مجهز ترین رادیولوژی ،کامل ترین عکس دیجیتال رو گرفتم و راه به راه بردم دانشکده ی دندون... 

 

 

خلاصه دقیقا سه بار از طبقه ی همکف رفتم سوم از سوم برگشتم همکف تا پول ویزیت واریز کنم و نوبت بگیرم فقط! 

 

بعد یکساعت نشستم دکتره(یه خانمی بود) رو یه مریضی کار کرده،بعد اومده طرف من ،تا اومدم توضیح بدم عکسم رو از دستم کشیده رفته موبایلش رو که زنگ می خورد جواب بده...بعد برگشته دوباره... تا دهن باز کردم حرف بزنم میگه عکسم داری؟؟ کوش؟؟ 

 

خلاصه یه چار دوری دور کیلینیک چرخیده تا عکسم رو که اون سری موبایل به دست برده بود پیدا کرده... 

 

بعد برگشته عکسه رو در آورده ، باز تا اومدم دهن باز کنم بگم چِمه اصلا،میگه: ئههههه اینه عکست؟؟؟  

 

بعد هنوز من مالکیت عکس رو تایید نکردم میگه من که چیزی نمی فهمم...کاش عکس کوچیک گرفته بودی...بعد اومدم باز سعی کنم براش توضیح بدم که اصلا من خبر مرگم برای چی اومدم اصلا اینجا،میگه : حالا می خوای دهنت رو باز کن یه نگاه همینجوری بندازم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

بعد تا اومدم جابه جا شم رو صندلی تا دهنم رو باز کنم،همزمان موبایلش زنگ خورد گفت: 

نه نمی خواد باز کنی اصلا...همون برو الان یه عکس کوچیک بگیر اونو ببینم بفهمم چته!!!! الو سلام علی ...الو ...الو....صدام میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

 

 

*** 

 

 طرح هَدر مَند کردن یارانه هاتون هم مبارک...جان من نرین پول هاتون رو آتیش بزنید ها...اقتصادی فکر کنید...کشور به این هدرمندی!! 

اصلا به قول پرزیدنتمون (عین خود ِ جمله)با اجرای این طرح،قراره یک جراح با یه رفتگر شهرداری در یک سطح مالی قرار بگیرند...درسته دیگه...هر دوتاشون قراره بدبخت بشن......... 

 

 

*** 

 

من برم روزم رو شروع کنم...امیدوارم تک تک لحظه هاتون سرشار از تندرستی و شادی و عشق و موفقیت باشه... 

 

 

 

  

شب یلداتون شاد و به یادماندنی...

 

 

  

 

 

 

ایام کریسمس هم بر هموطنان مسیحی و دو ستان خارج نشینم و تمام کسانی که هر مناسبت نیکی را بهانه و آغازی برای شادمانی،سرور و تازه شدن  می شمارند، خجسته و شاد باد... 

  

 

 

 

 

  

   

  

 

نوشته شده در سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1389ساعت 06:51 ق.ظ توسط نهال نظرات (0)

افتضاح ترین صحنه ای که از یک ملت در عصر شکوفایی و فرهنگ می تونی ببینی،ترافیک های سنگین به خاطر توزیع شربت و نذری وسط خیابونه و ماشین هایی که می ایستند برای یه لیوان شربت، و مریض ِ در حال مرگی که پشت اون ترافیک ،توی آمبولانس گیر می کنه تا کسایی که یه عمر انواع اطعمه و اشربه رو خوردند و آشامیدند،سر صبری ترمز کنند و توقف، به خاطر یه پرس غذا یا یه لیوان شربت...  

 

افتضاح تر از اون،لیوان های خالی و اکثرا لِه شده ی یکبار مصرف و ظرف های یکبار مصرف نذری ِ بعضا نیم خورده ی کف خیابونه ، و رفتگرانی که تازه کارشون بعد از نیمه شب یا خروسخون صبح توی اوج سرما،درست وقتیشروع میشه که کسانی که از صبح نذری حوردند و شکم ها برآمده از انواع غذاهاست، در گرم ترین جای ممکن،در خواب عمیقند...  

 

 

من به فلسفه و اعتقادات ِ خاص ِ این موضوع هیچ کاری ندارم...چون از نظر من اعتقادات  و عقاید و آیین هر کسی،تا وقتی به دیگر افراد آسیبی وارد نکنه محترم و قابل احترامه... 

 

پس من از همین جا اعلام می کنم :به همه ی عقاید و باورهای دینی و مذهبی احترام می گذارم و همه رو محترم می دانم. 

 

 

تنها حرف من اینه که: 

 

 

{ آیا وقت اون نرسیده که کمی،فقط کمی در اعمال و عملکردهای کلیشه ای و تقلیدوار مون تجدید نظر کنیم و مثمر ثمر تر عمل کنیم؟؟ من میگم: شما به نذر و نذری اعتقاد داری و به یه علتی-هر علتی-یه نذر داری و مثلا نیت کردی که در ایام محرم اون رو ادا کنی...درست؟ این خیلی هم عالیه...  

خب قطعا شما یه برآورد هزینه داری...مثلا برآورد هزینه ی شما برای پختن چلو-خورش قیمه و پخش کردنش بین فامیل و دوست و در و همسایه و احتمالا چهار تا عابری که همیشه ی خدا این غذا رو خوردند و شکم سیرند و براشون تازگی نداره،۵۰۰هزار تومانه (که قطعا بیشتر از اینه). 

فکر نمی کنید که این ۵۰۰ هزارتومان نذر رو میشه مفید تر و منطقی تر ادا کرد؟ 

 

میشه به یه خانواده ی آبرو دار که قراره دخترشون ازدواج کنه،کمک کرد...دست کم یه اجاق گاز ِ ایرانی که میشه خرید...می دونید کارمای ِ نیک ِ این کار،هر بار که غذایی روی این گاز پخته بشه و اجاق خانواده ای گرم بشه،چقدر به شما بر میگرده؟!  

کودکان سرطانی...افراد ِ بیمار،بی سرپرست...فقط کافیه یه سر به سایت بنیاد کودک و موسسه ی محک بزنید...ببینید که شما با اون پول چه کارهای ارزشمندی که می تونید انجام بدید... 

 

دوستان ،می دونید هزینه ی یه بار شیمی درمانی،غالبا بالاتر از یک میلیونه؟؟ که البته بستگی به نوع داروهای مصرفی داره... 

 

می دونید با ۵۰۰ هزار تومان میشه خرج ثبت نام مدرسه و یک سال پوشاک ِ یه کودک بی سرپرست رو تامین کنید؟؟  

 

اصلا نه...شما نذر دارید،و چون این عادت  و رسم در وجود شما نهادینه شده،دوست دارید که غذا بپزید و تقسیم کنید...و جز این به دلتون نمیشینه(عادت قصه ی تکراره و تکرار! )...می دونید لذت این که اون غذاها رو تقسیم کنید و بگذارید توی ماشین و ببرید به مناطق فقیر نشین شهر و اونجا پخش کنید،چقدر زیاده...  

 

یا این که اون غذا رو بردارید و ببرید تو آسایشگاه ِ بچه های معلول ذهنی و جسمی...

 

آخه عزیزان من! خاله و عمه و عمو و دایی و همسایه ی اینوری و اون وری و ... و از این دست افراد،که همیشه خوردند و داشتند و دیدند!!  

 

باور کنید که اگه کسی حین خوردنش یاد نیت شما و دعای خیر و انرژی مثت باشه!!! تقریبا محاله!! اون لحظه همه در حال کارشناسی کردنِ  نوع زعفران و شیرینی ِ شله زرد و گوشت ِ خورش و نوع برنج هستند تا نذر و نیت شما... 

 

باور کنید دیدن برق چشمای یه بچه ی  گرسنه  یا محتاج به محبت،که از دست های شما حتی اگر شده،یه ظرف غذا می گیره،صد شرف داره به بی اعتنایی ِ کسانی که احتمالا یخچالشون از نذری پر شده تو این چند روز و فقط در حال داوری اند که غذای کی بهتر بود و کی بدتر!! 

 

و البته دیگه در آخرین حالت،من خانواده های معتقدی رو هم دیدم که خیلی محدود،با خلوص نیست،مثلا یک یا دو قابلمه ی خیلی محدود ،یه غذای خاص رو درست می کنند و بین یه عده ی خیلی محدود که باهاشون همدل هستند پخش می کنند بدون ریخت و پاش و شو آف !!!!!! } 

 

 

 

در هر حال رفقا،تغییر چیزی نیست که یک شبه صورت بگیره و ناگهانی...تغییر و تکامل تدریجی و پیوسته است...  

تکامل هیچگاه انتهایی نداره...مرزی نداره...اندیشه هم لایتناهی است...فقط کافیه ما در هر کاری کمی اندیشه کنیم...فکر کنیم...باور کنید که تغییر از تک تک ما شروع میشه...از خود من که این موقع صبح هنوز نخوابیدم و اینجام که اینا رو بنویسم و هنوز اونقدر رفتارها و عملکردهای کورکورانه دارم که فردا روز، اگر اصلاحشون نکنم، اگر اندیشه نکنم و تفکر، فرزند من که ثمره ی عصر ِ تمدن و پیشرفت و شتابه، به حق اولین معترض من خواهد شد...  

 

 

 

به هر حال،و برای دیگر بار،از همین جا میگم که من به عقاید و اعتقادات هرکسی احترام می گذارم ولو خودم بهش پایبند نباشم...فقط حرف من اینه که کمی بیشتر،اندیشه کنیم...فکر کنیم و مسایل رو بر پایه ی اندیشه و تعقل و تفکر تجزیه و تحلیل کنیم...  

 

همین رفقا !

 

 

 

۱-موسسه ی محک(موسسه ی کودکان سرطانی)  ---> {لینک

 

۲-بنیاد کودک(کودکان بی سرپرست با ذکر تمامی مشخصات ِ کودک یا نوجوان ِ مددجو) --> {لینک }

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 26 آذر‌ماه سال 1389ساعت 08:07 ق.ظ توسط نهال نظرات (10)

-شاید تا حالا سه چهار تا پست نوشتم و دقیقه ی آخر پابلیش نکردم...  

 

این سندروم خود سانسوری ِمزمنم دوباره فعال شده!! 

 

  

-یه دوستی بعد از ده سال!!!!!! {فقط} چند تا از کتاب های من رو که برده بود آورده...بعد میگه: ببخشیدا نهال جون! کتاب ها رو یه کمی موریانه خورده،یه کمی موش!!!! برات تمیزشون(!) هم کردما... 

 

خلاصه این که باقیمانده های کتاب ها رو ازش گرفتم  و آخر شب یه نگاهی بهشون انداختم و گذاشتمون بالای تختم و خوابیدم... 

 

قبل از این که چراغ رو خاموش کنم دیدم یه موجود خیلی خیلی کوچیک داره اطراف تختم راه میره!! 

اول خیلی متعجب شدم و بعدش با یه دستمال گرفتمش و از پنجره پرتش کردم پایین تو باغچه!! 

 

 

امممممممما....صبح که بیدار شدم دیدم دستم و پام گزیده و متورم و دردناکه... و این علتی نداره جز این که لابه لای کتاب ها و اون موجود عجیب دیشبی، ساااااااس بوده رفقا........ 

 

 

 

 

نتیجه ی داستان: 

 

۱-اون کسی که کتاب امانت میگیره.(...)و اون کسی که امانت می ده (....)تره؟؟ 

 

نه جانم 

 

۲-اصولا امانت دادن کتاب کار بدیه؟؟ 

 

نه عزیزم 

 

 

۳-دوستی با آدم های لا ابالی موجب خسران است؟؟ 

 

نه دلبندم 

 

۴-دوست مذکور،در خانه شان باغ وحش کوچکی دارند که جانواران آن با غ وحش از کتاب ها و جزوات من تغذیه می کنند... 

 

بللللللللللللللللللللللللله.پاسخ صحیح همینه...شما برنده شدی فی الواقع!!! 

 

 

 

  

 

 

 

 چیزی که تو این ماجرا دل من رو می سوزونه،نه کتاب های تکه پاره و جویده شده ام هست و نه دست و پای گزیده شده و متورمم و نه این رابطه ی دوستی که به آدم احساس اورژانس اجتماعی -پزشکی بودن میده بس که فقط هر بار که کار دارند سراغت میان...  

 

بلکه فقط دلم به حال دفتر شعرهای دوران نوجوانی ام  میسوزه که این دوستم سربه نیستش کرده(ده سال پیش داده به دوستش و اونم کلا از شیراز رفته) و دیگه به هیچ عنوان به دستم نمی رسه...  

 

 

 

 

 

 

-آخر هفته و تعطیلات خوبی داشته باشید...به نظرم فرصت خوبیه برای مطالعه ، فیلم دیدن و پیاده روی... میشه شنبه احساس بهتری داشت...  

 

یادتون باشه که همین الان،اولین لحظه از باقیمانده ی زندگی شماست... 

 

 

 

 

 

 

سعی می کنم این چند روز تعطیلی ، پست های گزارشی و روزمره بنویسم... 

 

همه تون رو به خداوندگار مهر و شادی میسپارم...

 

نوشته شده در سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1389ساعت 11:52 ق.ظ توسط نهال نظرات (4)

وای به حال ورزشی،که اسطوره اش تویی که دو تا دو تا آدم می کُشی... 

  

نوشته شده در دوشنبه 15 آذر‌ماه سال 1389ساعت 01:27 ق.ظ توسط نهال

صداقت کلام و زلالی دوست داشتنت ، من ِ بی دین را به سوی قبله ی چشمانت به نماز می کشاند... قربه الی قلب تو...الله ُ اکبر! 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1389ساعت 03:51 ق.ظ توسط نهال نظرات (8)

  1    2  >>