یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

خوب راستش رو بخواهید من به خاطر دادگاه پنجشنبه  استرس دارم!


اول به خاطر این که دلم اصلا نمی خواهد ریخت نحس این پسره ی روانی و فک و فامیل مدعی و بی تربیتش رو ببینم.

دوم هم به خاطر این که پدرم پنج شنبه ها،استاد پروازی ِ یه شهر دیگه است و چون پنج شنبه ی اون هفته هم دانشگاه تهران سمینار داشته و کلاسش رو تعطیل کرده،این هفته نمی تونه این کار رو بکنه و  نم تونه با من بیاد و خودش هم ناراحته...



یعنی من تنها باید برم دادگاه؟؟ متنفرم از اون جا و محیطش!! چکار کنم واقعا؟ بخوام هم رضایت بدم به هر حال پنج شنبه رو باید برم! تو این ۴۸ ساعت باقیمونده هم که فرصت نمیشه تا حداقل ازدواج کنم که نخواد تنها برم!!! 



هر چند که جعل عنوان و شروع به آدم ربایی و مزاحمت برای بانوان ، از نظر عمومی هم مجازات داره و حتی اگه من هم رضایت بدم ،قانون فعلا آزادش نمی کنه...




من برام اون پسره اصلا مهم نیست! اصلا دلم نمیسوزه که با بدترین شرایط تو زندانه!چون اون یه جانی ه!! مساله این جاست تا وقتی این پرونده بازه و من هم به عنوان شاکی اش، خوب طبیعتا از این رفت و آمد ها و دردسرها زیاد دارم! یعنی در واقع باز این جا منم که آسیب میبینم!

برا همین میگم رضایت بدم تا راحت شم و دغدغه ام تموم شه...

.

.

.

.

.

.

.

.

.نظر شما چیه؟؟ جای من بودید چکار میکردید؟ پاش می ایستادید تا مجازات شه یا از حق خودتون میگذشتید و به قانون می سپردینش؟؟

تا فردا شب بیشتر وقت نیست....بگید چکار کنم؟؟



نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان‌ماه سال 1388ساعت 12:26 ق.ظ توسط نهال نظرات (18)

یکشنبه که تو مطب متخصص پوست بودم،یه دختری با مادر و مادر بزرگش اونجا بودند.مادر و مادر بزرگش که مانتویی بودند و خود دختره هم که از بالا تا پایین مارک بود!!

یه جوری که وقتی پامیشد تو مطب راه بره همه ی سرها باهاش حرکت می کرد و همین جوری کله کله قند تو دل آقایون اونجا آب میشد و خلاصه اکثرا خیلی تابلو در تب و تاب نخ دادن به خانم بودند و  البته خانم های شوهر داری که شوهراشون هم اون جا بودند هم شدیدا حرص می خوردند...



بعد که ویزیت شدند و اومدند بیرون،دختره داشت داروها رو با منشی چک می کرد و خوب سالن انتظار هم ساکت ساکت بود و همه میشنیدند...



-خانم این پماده مال ِ خارشته*؟؟



-خانم این کفسول** مال سوزشته*** پوستشه؟؟



-خانم همین دو نخسه ****بود فقط؟؟



*خارش

**کپسول

***سوزش

****نسخه!!






امروز بعد مدت ها یه سر رفتم تو یکی از خیابان هایی که معمولا مرکز خرید هست.

عملا که خیابون ها شده مرکز آزاد شو لباس زیر آقایون !!  یعنی شلوار جین هایی که داره از پاشون میفته یا انگار یه بچه که دایپر بوده کلی پی پی کرده و مامانه هنوز عوضش نکرده و حالا پوشکش سنگین شده!!!


بعد زار و زندگی شون که کلا بیرونه و کمره شلواره،تازه از اواسط باسنشون شروع میشه!!!



 نکنید آقا جان! این مدل لباس پوشیدنتون باور کنید که هیچ جذابیتی نداره!! اگه منظورتون نشون دادن اون تکه از لباستونه که  تا اونجایی که چشم کار می کرد کلا یا سفید بود یا آبی ،خوب دیدیم دیگه! بسه! :))






امروز رفتم زیپ یه شلوار مشکی و یه کاپشن ورزشی رو عوض کنم.خوب زیپ شلواره که کلا جنسش خوب نبود و خودم می خواستم عوض شه،زیپ کاپشنه هم که سرزیپش کنده شده بود.

رفتم تو اولین مغازه ی خیاطی و کاپشنه رو به خیاطه نشون دادم،با اخم گفت،خانم دست مزد من میشه ۵۰۰۰ تومان زیپش رو هم الان خودت بخر بیار...گفتم باشه اشکالی نداره.

از در که اومدم بیرون،خیلی خیلی غیر ارادی،ضمیر ناخودآگاهم که ظاهرا این روزها بیشتر در جریان وضعیت مالی ِ منه،دست منو گرفت برد مغازه ی بعدی! که خیاطه تو ۳ سووووت،با ۵۰۰ تومان(!) برام درستش کرد!! یعنی ۱/۱۰ اونجا!! 


کلا میگن بی پولی نکشیدی تا لاقیدی ِ مالی ِگذشته ات یادت بره!! :))  (این ضرب المثل ِ اصلیه و قدیمی و سندش هم تو فرهنگستان موجوده!!)





نه من انگار بزنم به تخته بعد از تقریبا یکسال و هشت ماه زبونم باز شده!!! این نشونه ی خوبیه ی دیگه؟؟؟





نوشته شده در سه‌شنبه 19 آبان‌ماه سال 1388ساعت 01:55 ق.ظ توسط نهال نظرات (15)

امروز تو مطب متخصص پوست،یه خانمی که با خواهرش اومده بود و بچه های هر دوشون کف مطب داشتن غلت میزندن و بعدش دستاشونو تا مچ میکردند تو دهانشون!!  بعدش اگه بگید از مجلس ِ ما صدا در اومد،از این دو تا مادر هم همینطور!!!


خواهر کوچیکه داشت به دکتر پشت کمر و رو سینه اش رو نشون میداد که پر جوش و جای جوش و فرو رفتگی بود و صورتش هم از اون بدتر! سنی نداشت اما ۳ تا بچه داشت و خوش هیکل هم بود! بعد شوهره به این وضع بدن این اعتراض داشته ضمن این که با کسای دیگه هم بوده...

بعد دکتره بهش میگفت خانم بهتر نبود به جای این که از مچ تا رو بازوهات رو این همه النگوهای پت و پهن بندازی و حتی گوش دختر چند ماه ات رو سوراخ کنی و گوشوار به این گندگی رو بچپونی تو گوش ای طفلک معصوم،یه کم به خودت و پوستت میرسیدی که این جوری نمیشد؟؟؟ و به این جا نمیکشید؟

بعدم بهش گفت خانم میخوام سر به تن شوهر عوضی ات نباشه با این کارایی که میکنه اما آخه مگه شوهرت فقط با دستت کار(!!!!!) داشت که تو انگار فقط به این جا رسیدی؟؟مگه می خواست این جا رو ببوسه؟؟ اون جاهایی رو که اون کار(!!!!) داشت و می خواست ببوسه رو تو حتی یه ذره اهمیت ندادی که به این جا رسیده! حالا اون به جهنم!!!! برای خودت هم مهم نبود؟؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

خوب از اون جایی که من از ته دل دوست دارم که تجربه ها و نکات خوب زندگی ام رو با بقیه شریک بشم تا اگه کسی واقعا تو موقعیتش بود بتونه استفاده کنه،دلم میخواد یه داروی لاغری فوق العاده(تبلیغاتی نیست ها! درمانیه و تایید و تجویز شده توسط اف دی ای-اداره ی دارو غذای آمریکا) و بی ضرر و بسیار بسیار موثر(برای بالا بردن سوخت و ساز بدن)معرفی کنم این جا ولی حوصله ی پسامد هاشو ندارم واقعا!!  :)) و همین طور  ۲ راهکار دیگه...

حالا اگه قول بدین   که بچه های خوبی باشید و هی بعدش چرا این این جوری و چرا اون جوری و اصلا تو بهم میگی چه جوری؟؟؟،راه نندازید،میگم براتون!!!

.

.

.

.

.

.

.

.

امروز از دادگاه زنگ زدند و پنج شنبه،جلسه ی اصلی  دادگاه اون جریان آدم ربایی هست! پسره یک هفته بعد از اون جریان،از زندان ا ط ل ا ع ت  به زندان عادل آباد تحویل داده شده و ممنوع الملاقات هست و ممنوع الوثیقه! از اکثر امکانات رفاهی هم درون زندان محرومه!

اصلا تحمل اون ریختش و چشمهای دریده و جنایتکارش رو ندارم واقعا!! با فامیل های مدعی و معتادش!! جرمش هم که گفتم شده: شروع به آدم ربایی - مزاحمت علیه بانوان و جعل عنوان!

فقط شانس آورده که من حتی یک متر هم باهاش نرفتم وگرنه به جای شروع به آدم ربایی میشد خود آدم ربایی و بدبخت میشد!

اون جعل عنوان هم که به من مربوط نیست و از نظر عمومی مجازات میشه.

فکر کنم مزاحمت علیه بانوان هم تا حدودی این جوری باشه!

کسی این جا حقوق نخونده؟؟ من می تونم اعاده ی حیثیت هم بکنم؟؟ بابت اون تهمت هایی که به من زد تو پاسگاه(که گفت من کارمند مورد دار هستم و تحت تعقیب وزارت اط ل ا ع ا ت) ؟؟

میشه؟



اونایی که نمیدونند جریان چیه، اینجا رو بخونند.




.

.

.

.

.

.

دقت کردید که هرشب دارم می نویسم؟؟؟   ظاهرا نطقم باز شده دوباره!!!    

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان‌ماه سال 1388ساعت 01:40 ق.ظ توسط نهال نظرات (9)



*یه لیوان چایی که پر از زعفرون بود از دستم افتاد و ریخت روی موکت اتاقم که صورتیه!! با شامپو فرش و لکه بر موکت افتادم به جونش که در نهایت نتیجه اش این شد که انگار بچه های یه مهد کودک رو آوردن اونجا برای ج.ی.ش کردن!!!! کلا خیلی منظره ی دل پذیری به وجود اومده الان!! وعلاقه مندی من رو به خونه ی مادری هزاران برابر کرده اصلا!!!!!!!!!!!کسی راه حلی سراغ داره؟؟لطفا!!




*من به شدت این روزها مضطربم و استرس دارم! گاهی همین جوری بی خودی! لیوان فوق الذکر هم که حاوی مقادیر بسیار زیادی زعفران ناب مشهد بود +چای سبز که هر روزه می نوشیم و برای کاهش استرس و بالا بردن سروتونین مغزمان آماده کرده بودیم به خاطر همین اضطراب و تشویش از دستمان واژگون شد!! نمی دونم برم تو کار گل گاو زبون و اینا نتیجه داره یا مستقیم برم روانپزشک؟؟؟ نظر شما چیه؟؟





*می گم اینا احیانا تصور نمی کنند که هر چی عکس و فیلم و اینا بود فرستاده شد رفت!!! دیگه نمی دونم چرا دست از سر مسنجر و یاهو چت بر نمی دارند!!! کاش خدا مثل اس ام اس،مسنجر رو هم آزاد می کرد!! یا لااقل فلانی(!!) پاشو از رو سیم ِ یاهو! بر می داشت!!!





*زنگ زدم برای کلاس رقص،(نیستش که الان وضع مالی ام توپه! محض همون!!)بعدش دختره می گه دو جلسه ی نیم ساعته در هفته ، ۶ ماه،۳۰۰ تومان!!! هرچی فکر می کنم نیم ساعت نهایتا به در آوردن مانتو و یه نگاه تو آینه کردن تموم میشه!! نه واقعا فکر کنید! از ۸ صبح تا ۱۱ شب همه ی ساعت هاش پر بود هر روز!! نفری ۳۰۰(تازه فقط ایرانی!!! چون عربی و سالسا و تانگو گرون تر بود). اونوقت می گفت من خودم رقصم مخلوطیییییییییییییییییییی(اینو کشیدم تا متوجه بشید  کاملا که چه طوری می گفت) از ایرانی،عربی،اسپانیش،سالسا و تکنو هست عزیزم!! منم فقط به یه: آهان! اکتفا کردم!!


بعد دختره بالای سرش زده: آموزش صدا!!!!! فکر کن...منظورش اینه که صدا از پشت تلفن و صدا تو صحبت کردن معمولی و اینا....واقعا دلم می خواست برم بیرون کیلو کیلو گِل بگیرم به سرم!!! حالا جدا از این که آدم ماتش می بره از این که این ملت چطوری پول در میارند، و این که واقعا ایران به خاطر بی سر و صاحابیه اقتصاد ،هر کی بخواد و بلد باشه می تونه پول دار ترین بشه،کلا انگار به شخصیتم هم یه جوری توهین شده بود!! بعد دختره با این همه ادا اصول،داشت برا دوستش تعریف می کرد می گفت میرم خونه ی یه آقای دکتر که به دختراش رقص یاد بدم،اینا یه جوری تو خونه لباس پوشیده بودن و آرایش کرده بودن که انگار دارند میرن عروسی! هر صبح آرایشگرشون میاد موهاشون رو درست می کنه!! بعد چنان آهی کشید که جیگرم تا ته سوخت!! و خوب بسیار جالب بود که در کنار یه عده ای که جونشون رو گذاشتن کف دستشون و این روزها از پا نمیشینند،یه عده ی دیگه رو هم این مدلی داریم که کلا انگار محدوده ی زندگی اونا یه منطقه ی آزاده تو ایران!!!

ته تهش این شد که وقتی رفتم خونه،همه ی لوح های تقدیرم رو تو اتاقم برعکس(!) کردم و یه دهن کجی هم به انبوه کتاب ها م کردم و لحاف و کشیدم رو سرم و خوابیدم!!!



نه واقعا فکر کنید! از ۸ صبح تا ۱۱ شب همه ی ساعت هاش پر بود هر روز!! نفری ۳۰۰(تازه فقط ایرانی!!! چون عربی و سالسا و تانگو گرون تر بود).





* دیدم تو لیست وبلاگ نویسان برتر،اسم زیتون و گیس طلا هم بود!!! زیتون رو که فکر کنم اگه شرکت می کرد،تا پاش رو میگذاشت تو سالن ،امام زمان هر چی سرباز ِ گمنام!! داشت میریخت رو سرش!! گیس طلا هم که معرف حضورتون هست که همیشه در صف اول!!  واقعا تله خنده دار تر از این وجود نداشت به نظر اینا؟؟









*خدایا ، کائنات،سپاس،سپاس،سپاس به خاطر همه ی خیر ، برکت، آرامش و عشق، محبت،موفقیت و سلامتی که هر لحظه  و همیشه به زندگیم سرازیر میشه....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

بعدا نوشت:



حالا که خوب نگاه می کنم می بینم عجب پست سطحی و لوسی واقعا!!! اگه همین جوری پیش برم، احتمالا میشم مثل اونایی که وبلاگ زدن برای این که فقط از صبح تا شب توش بنویسن:



سلام دوست جونیام!! خوفین!!



دیشب با آقایی عسیسم رفتیم بیرون بعدش سوار اتوبوس شدیم و هی تو اتوبوس آقایی گلم منو بغل میکرد  بعدش رفتیم حسن جیگرکی آقایی ناسم(نازم)  ۱سیخ جیگر خرید و من پولشو دادم! آخه آقایی عسیسم یادش رفته بود کیف پولیشو بیاره!!!!!! آقایی عسیسم،خروسک من! خرسک من! عااااااااچقتم!!!        




بعدش که رفتیم بیرون من چون روسریم رفته بود عقب آقایی ناسم،جیگلم!!! کشید تو گوش من!




آخییییییییییییییی!! چقدر الان دلم برای آقاییم و اون دستاش که زد تو سرم تنگولیده!!!!!






بعدش دیگه چون آقایی ناسم،کیف پولشو یادش(!!) رفته بود بیاره و منم که پولی رو که صبح بابام داده بود برم کتاب بخرم دادم جیگر که با آقایی عسیسم خوردیم که نوش جونش باشه،دیگه پول نداشتیم،پیاده رفتیم خونه و آقایی قند عسلم هم هی تو راه بوس بوسیم می کرد



آخیییییییییییییی....ناسیییییییییی.

.

.

.

.

.

.

.

.

.



نوشته شده در یکشنبه 17 آبان‌ماه سال 1388ساعت 12:49 ق.ظ توسط نهال نظرات (15)

غزل یه فامیل خیلی دور داره که یه زن و شوهر پزشک هستند و در آمریکا زندگی می کنند...

اینا بچه دار نشدند و میزان عشق و علاقه شون به هم اونقدر بوده که حتی دنبال این نرفتن که ببینند مشکل از کیه چه رسد به درمان!(چون که همه می دونیم که دیگه عملا چیزی به اسم نازایی وجود نداره).



اینا جریان غزل رو که فهمیدند،تصمیم گرفتند که در صورت امکان ،سرپرستی غزل رو قبول کنند...ضمن این که از ماه آینده ی میلادی برای مدتی در دبی اقامت خواهند داشت(به خاطر کار در یکی از بیمارستان های اونجا) و این جوری غزل به راحتی می تونه باهاشون بره دبی تا کارهای اقامتش درست بشه...



خوب چندین بار تلفنی باهاش صحبت کرده بودند و غزل هم که طبق عادت اونقدر براشون زبون ریخته بود که کیلو کیلو قند تو دل اینا آب شده بود! یه جوری که خانمه میگفت هر دومون شب به شوق شنیدن صدای غزل میایم خونه!!


ضمن این که تو صحبت هاش چپ و راست به اینا می گفته: مامی من فلان،مامی من چنان!!

و هی من رو می کرده تو چشم و چار اینا!!!



ضمن این که مادر بزرگ غزل هم جریان من رو بهشون گفته بود و گفته بود که این دختر چند ساله از زندگی و جوونی و هزینه هاش زده و غزل رو به این جا رسونده(البته ایشون لطف داشتن و همه می دونیم که اجازه ی غزل دست من نیست و این فقط یه تعارف ایرانی بود و بس!) و اصلا حرف آخر با اون!!(من ِ بیچاره!!!)



خوب اونچه مسلمه،ورود غزل نقطه ی عطف بسیار قوی ای تو زندگی من بود و در حق و واقع اون بود که به داد من رسید نه من!



این برای من مهم نبود که همه پس اندازم رفت چون غزل واقعا ارزشش رو داشت اون هم با اون آی کیو سرشار و شخصیت کاریزماتیکش!



من جریان غزل رو حتی به خانواده ام نگفتم چون میدونستم این رو چوب میکنند تو سر من که تو به خاطر این مساله ازدواج نمیکنی و داری همه رو رد می کنی!!!



در صورتی که ۴ نفر از به قول اونا خواستگارهای من ،جریان غزل رو می دونستن و مشتاقانه از این جریان استقبال کردند! حتی با شرط زندگی کردن غزل با من...(باورش سخته ولی هنوز هم انسانیت به طور کامل نمرده!)



ولی خوب! من اونقدر که به زنانگی خودم و غریزه ی مادری ام مطمئن بودم،به ثبات غریزه ی مردانگی و پدری ِ اونا نمی تونستم اعتماد کنم و آینده برام مبهم بود!



از نظر مالی هم که تاحالا دار و ندارم رو گذاشتم(گفتم که من یه دختر دیگه هم دارم که بزرگه و هزینه های خاص خودشو داره)که غزل هیچ احساس کمبودی نکنه! یعنی باور کنید از متخصص تغذیه بگیر تا پرکردن یخچال و فریزر خونشون از غذاهایی که برای غزل ارجح هست،تا هزینه ی مهد کودک خصوصی(که فقط دم خور مادر بزرگه نباشه با این همه استعداد)تا دیگه هرچی فکرش رو بکنید...

حتی می دونستم افراد زیادی هستند (حتی همین جا و از بین دوست های مجازی) که کافیه که من لب تر کنم و جریان رو بگم و اونا هم بدون تعلل غزل رو ساپورت کنند...که خوب تا آخرین لحظه مقاومت کردم و ایستادم(به خاطر همینه که الان واقعا وضعیت مالی ام به بحران رسیده به طور جدی و فعلا هیچ راه برون رفتی هم ندارم).



با همه اینا،بازم میگم که این غزل بود که به من کمک کرد نه من! غزل بود که به من انگیزه ی زندگی داد! غزل بود که زنانگی های در خود فرو خورده ام رو بیدار و تا حدودی ارضا کرد!

غزل بود که باعث شد من ایستاده بمونم،بخندم و تلاش کنم...



می دونستم غزل که بره من در هم خواهم شکست ولی مهم من نبودم! بلکه زندگی غزل هست که مهمه!



به خانمه همه ی این حرف ها رو زدم ...گفتم که من حاضرم اگه لازمه حتی تا آخر عمر ازدواج نکنم تاغزل به ثمر برسه...چون غزل خیلی خیلی خیلی جالب سر راه من قرار گرفت و با خودش یه عالمه نشونه برای من داشت و یه برهه ای انگار خدا اون رو به جای همه نداشته هام برام فرستاد...



و حاضرم براش هر کاری بکنم...کمترینش این بود که این ترم دانشگاه نرفتم! هم به خاطر هزینه اش که واقعا توش مونده بودم،هم به خاطر وضعیت روحی غزل که شدیدا به من احتیاج داشت!(متوجه شدید که چرا کمتر این جا میومدم؟؟؟)



و بعد هم بهش گفتم که الان برای غزل بهترین سن هستش چون معمولا خاطرات ِ قبل از ۴ سالگی از حافظه ی انسان ها پاک میشه و شاید غزل ۳-۲ سال آینده اصلا من رو هم یادش نیاد!

هرچند که میدونم چند ماهی روزگار این زن و شوهر رو سیاه خواهد کرد از بهانه گیری ولی خوب اونا به این جا هم فکر کرده بودند و از روان شناس و مشاور کودک و همه رو در لیست برنامه هاشون داشتند...



خود من هم این مدت یه چند باری با غزل در این باره حرف زده بودم...





من:  واییییییی خوش به حالت غزلی...از این به بعد زهره جون و آقا حمید که هر شب باهاشون صحبت می کنی و این همه مهربونند  میشند مامان بابای راست راستکی ِ تو... فکرشو کن...هر روز بغلت میکنند که نخواد راه بری(!!!!!!!!!!!) می برنت مهد کودک...با یه عااااااااالم خوراکی و اسباب بازی های قشنگ و هر عصر میان دنبالت...میرید شهر بازی،پیتزا و چلوکباب(غزل عاشق این دوتاست) می خورید ...بعدش برات تولد می گیرند...دوست هات میان تولدت...صندلی بازی (!!) می کنید،از اون کلاه گنده های می پوشید...نانای می کنید...(می دونم حرفهام احمقانه بود)



غزل(با بغض): من که خودم مامی دارم!! تو مامی منی! تو مامی ِ مهلبون منی!! تازه لکسانا(رکسانا) اون روزی که منو رسوندی کلاس رقص،به من گفت چه مامان خوشگل و جوون و مهلبونی داری!!!! الهی من قلبونت بشم مامی!!! تو مامی خوب منی!



من( در حالی که دارم از بغض خفه میشم) : خدا نکنه غزلکم...تازه این جوری اونا همیشه با تو هستن...یعنی مامان و بابات همیشه پیش تو زندگی می کنند...



غزل(در حالیکه از بپر بپر دست کشیده و اومده نشسته رو پام و سرشو چسبونده به سینه ام):

خوب من که مامی دارم!! حالا می خوای حمید(همون آقای دکتر)،بشه بابای من که با هم زندگی کنیم!!!!!!!!!!!!!



اصلا من اذیتت کردم؟؟ من دختل(دختر) بدی بودم؟ ببشید(ببخشید) مامی! دوستم نداری دیگه؟؟

قول میدم دیگه هیشبخت(هیچ وقت) اذیت نکنم.شیطونی نکنم!!



من (در حالیکه دیگه کنترلی رو خودم نداشتم و اشک هام شر شر پایین می ریخت) :

غزلکم! عزیز دلم! قربونت بشم الهی! پیشمرگ نفسهات بشم من، تو اصلا اذیت نکردی! تو همیشه دختر خوبی هستی! همیشه عالی هستی! همیشه من و همه دوستت داریم چون تو بی نظیری! تو گلی! تو فرشته ای! تو مهربون ترین و با ادب ترین و بهترین دختر روی زمینی!



غزل در حالیکه به هق هق افتاده‌: مامی دیگه شیطونی نمی کنم! دوستم داشته باش!



من: قربونت برم عزیزم! تو حتی اگه شیطونی هم کنی من دوستت دارم! حتی اگه اذیت هم کنی من دوستت دارم! همه ی بچه ها گاهی شیطونی می کنند...من شیطونی های تو رو هم همیشه دوست دارم...اصلا من تو رو برای همیشه ی همیشه(اصطلاح خودش) دوست دارم...

.

.

.

.

.

و بعد هم بوسه بارونش کردم....و در حین نوازش کردنش به وضوح دیدم که چه بار گناه کاذبی از شونه های کوچولوش برداشته شد و چه لبخندی به لبش نشست....درست بر خلاف شیوه ی تربیتی که همیشه به نسل ما از جمله خود من القا میشد و همیشه پر بودیم از عذاب وجدان!





دی روز بالاخره این آقا و خانم دکتر اومدند شیراز و امروز ناهار مهمان غزل و مادربزرگش بودند...



مادر بزرگش محبت کرد و به من زنگ زد و گفت من بازم میگم که تو بودی که جور این بچه رو کشیدی و تصمیم تصمیم توئه...



منتها چون می دونستم اگه غزل چشمش به من بیفته دیگه کسی رو تحویل نمیگیره،قبول نکردم و نرفتم! به جاش یه سره رفتم زیر لحاف و به خودم پیچیدم!



ظاهرا  غزل اول زیاد تحویلشون نگرفته بوده ولی بعدش افتاده بوده رو بلبل زبونی و مثل یه گنجشک کوچولو اونقدر براشون جیک جیک کرده بوده که اینا کلا از خود بی خود شده بودند...

عصر هم برده بودنش بیرون و باهم حال کرده بودند...



زهره می گفت این بچه اونقدر از نظر مالی تو رفاه بزرگ شده و بدون کوچکترین کم و کسری زندگی کرده که چشم و دلش سیره سیره!! می گفت وقتی رفتیم بیرون از ذوق ِ خودمون تو مغازه ها که میبردیمش هرچی میگفتیم غزل برات اینو بگیریم یا می گفته مرسی خودم دارم مامی ام خریده برام، یا می گفته مرسی احتیاجی(!) ندارم!!!!

زهره می گفت وقتی امکانات رفاهی غزل رو دیدیم اصلا باورمون نمیشده....ادب و تربیت و روابط اجتماعی اش هم که دیگه هوش از سر اینا برده بود...


(من کار خاصی نکردم! شاید بیشتر نیاز ها ی خودم رو ارضا کردم حالا این جوری پای غزل ِ طفل معصوم نوشته میشه... بیشتر شاید می خواستم به خودم ثابت کنم که لیاقت یه مادر خوب بودن رو دارم...)



خلاصه این که جریان تا این جا پیش رفته و اینا به محض رضایت قطعی از جانب ما،می خواهند به ضرب پول و پارتی سریع تر کارها رو ردیف کنند...واقعا بی قرار شدند دیگه...اینو امروز از حرفاشون میشد فهمید...زهره می گفت هی با حمید میریم مانتوی من رو که غزل تو خیابون و تو ماشین بغل من بود بو میکشیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



واقعا کار خدا و کائنات گاهی قابل پیش بینی نیست! یه بچه باید ناخواسته و در شرایط مالی ِ ضعیف به دنیا بیاد با دنیایی از هوش و ذکاوت...پدر و مادرش ۱۰ روزگی اش از بین برند ...بعد یه مدتی من که خودم در شرایط روحی ِ متغیری بودم سر راهش قرار بگیرم و هر جوری شده اونو ساپورت کنم و اونم منو...حالا هم که یه مادر و پدر عاشق، با شرایط مالی و اجتماعی عالی، با امکانات رفاهی بی نظیر در بهترین کشور دنیا ،بی صبرانه مشتاقش باشند...




نوشته شده در پنج‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1388ساعت 11:46 ب.ظ توسط نهال نظرات (14)

  1    2  >>