یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

مکالمه ی ۷-۶ دقیقه ای بین من و خواستگار سابق،در فروشگاه لوازم التحریر... 

 

بعد از سلام علیک و تعارفات و احوالپرسی های روزمره(از طرف اون البته! وگرنه من می خواستم مطابق عادات سنواتی از اسم و رسم ِیه حیوون بیچاره استفاده کنم و مثل همون حیوونه سرم رو بندازم پایین در برم!!) و در پی این سوال ِ ساده و کلیشه ای من که :  

 

 

 

من: خوب هستید؟ 

 

اون: نه!!! تو زندگی ام احساس خلا عاطفی می کنم! دلم شریک زندگی می خواد! نه از نوع کافی شاپی ها!!! دلم زندگی می خواد ! که یه نفر بهم بگه بابا!! که از در که میام تو بپره روم!! که به خانمم بگم: خانمممم! بیا این پدر صلواتی رو جمعش کن... 

 

من: تعجب 

 

اون: والبته یه خانمی می خوام دقیقا عین شما که هنوز این جمله ی من کامل نشده،خودم رو جمع کنه از در خونه بندازه بیرون!!!!! 

 

من:خنثی  

 

من:خنثیامیدوارم پیدا کنید خنثیطرفتون رو!! ببخشید من عجله دارم.خدانگهدارخنثی!خنثی!! 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

   

  

 

 

  

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 31 تیر‌ماه سال 1389ساعت 06:54 ق.ظ توسط نهال نظرات (6)

یه وقت هایی هست در زندگی،که هر چقدر هم تا به حال مستقل و خودکفا و واقع بین بوده باشی،احتیاج پیدا می کنی به کسی ،که تمام خستگی ها و نگرانی ها و دغدغه ها و حتی لوسی هات رو با خنده در آغوش بگیره و با طمانینه و محکم و لبخند زنان بهت بگه: 

  

باز چی شده که دختر کوچولوی لوس من داره نق میزنه،بهانه میگیره،قهر کرده... 

 

 

بعد تو هرچقدر که دست و پا بزنی و حتی با مشت بکوبی تو سینه اش یا صدای اعتراض ات رو بلند تر کنی و تمام وقایع بد  و ناگوار دنیا رو بندازی گردنش و متهمش کنی،اون در عوض بلند تر بخنده و محکم تر بگیردت و دست و پاهات رو قفل کنه تا تو دیگه نتونی تکونشون بدی و با یه لحن مطمئن ِ پر از خنده بهت بگه: 

 

هیسسسسسسس! آرووووم! کوچولو....بیا اینجا ببینم...بیا تا ببینم دختر ِ لوس ِ منو کی اذیت کرده... 

 

 

و تو در حالی که تو دلت قند آب میشه و دقیقا به اون چیزی که می خواستی رسیدی،الکی وانمود کنی که بیشتر حرصت گرفته سعی کنی {مثلا} بیشتر لنگ و لگد بندازی که یهو همینطور که داره قاه قاه می خنده و به زور توی سرکش رو کنترل کرده،لبهاش رو بچسبونه به لب هات و محکم تر بچسبونه تو رو به خودش ،طوری که اینبار هرچقدر که راست راستی تقلا کنی راه نجاتی نداشته باشی... 

 

اون وقته که کم کم گُر میگیری...تنت داغ میشه...یه حس داغ،توی تمام تنت میپیچه...زیر پوست تنت پر میشه از دوست داشتنش...از یادآوری دوست داشتنش...از این که اون همونه...همونه که تو رو فقط به خاطر خودت می خواد...با تمام اون چیزهایی که هستی...خوب و بدت... 

 

کم کم میسوزی...همه ی تنت نیاز میشه و خواستنش...ناخودآگاه دستات حلقه میشند دور گردنش...فشارش میدی به خودت...دستات فرو میرن لابه لای موهاش...پشت گردنش...کشیده میشن روی کمرش...ستون فقراتش...دونه به دونه ی مهره های کمرش رو لمس می کنی...حس می کنی...پایین و پایین تر...  

.  

وقتی پرتت می کنه روی تخت،احساس می کنی چقدر ثانیه ها برات کش دار شدند...مثل ماهی که بدون آب میمیره...بیا...زودتر...من اینجام...بیا... 

وقتی با تمام حجم تنش لبریزت می کنه،حس می کنی زندگی یعنی این! همین! وقتی از اصطکاک نقطه به نقطه ی تنش روی تنت لذت میبری و بیشتر لبهاش رو به لبهات می فشاری،حس می کنی چقدرر خوشبختی... 

.  

دست آخر،وقتی به چهره ی آروم و معصومش نگاه می کنی که کنارت دراز کشیده و دستاشو دورت حلقه کرده و سرش روی سینه هات فرو رفته،اینبار تویی که لبخند میزنی و توی دلت میگی: 

 

پسر کوچولوی لوس من! تو مال منی...مال خود خود من...مرسی که منو میفهمی...همیشه...همه جا...همه جور...چقدر خوشحالم به خاطر داشتنت...بودنت...مرسی که لوسی هامو می فهمی...نیازهامو...نق نق کردن هامو...هرچقدر هم که خرکی و بی منطقند! 

 

بعد سرت رو خم می کنی،آروم گونه هاشو می بوسی، و آروم تر بهش میگی: 

 

مردِ من! گفته بودم من عااااااااااااااشقتم؟؟ 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 تیر‌ماه سال 1389ساعت 03:15 ق.ظ توسط نهال نظرات (12)

فکر کنم این ماه دچار سندروم بعد از قائدگی شدم اشتباها!!!

نوشته شده در یکشنبه 27 تیر‌ماه سال 1389ساعت 06:22 ق.ظ توسط نهال

آقا  خیال باطل : وای من واقعا بچه می خوام...خیلی زود  

 

خانم نگران : لازم نکرده!! من خودم هنوز بچه ام!! 

 

آقا ماچ: اون که آره! اما من بچه از اون نوع(!)هم می خواهم! فکر کن...صبح زودتر بیدار میشه...بعد سر جاش برای خودش صدا در میاره..آواز می خونه...آخی... 

 

خانمابرو: نمی خواد! خودم هر صبح کله ی سحر پامیشم برات چه چه میزنم!! خوبه؟ 

 

آقا بغل: نه فکر کن واقعا! همینطور که سر جاش رو تختتشه دستاشو تکون میده... 

 

خانمخنثی : نمی خواد بابا! نمی ارزه! خودم صبح تا صبح برات دستام رو تکون میدم! اصلا جهنم ِ ضرر! پاهام رو هم تکون میدم برات!!!  

 

 

آقا: ای بیشعور عصبانی

 

خانم: نیشخند

 

نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر‌ماه سال 1389ساعت 05:46 ق.ظ توسط نهال نظرات (7)

زنی نزد من آمد تا شفاعتی کنم اورا که توانگر شود.این زن چندان به امور خانه اش توجهی نمی کرد و منزل او در هم ریخته و نامنظم بود.

به او گفتم : "اگر می خواهی ثروتمند شوی باید منظم باشی .همه دولتمندان منظم هستند، و نظم نخستین قانون کائنات است.و افزودم : تا وقتی در جاسنجاقیت کبریت سوخته افتاده باشد متمول نخواهی شد."

آن زن طنز را بسیار خوب درک کرد و بی درنگ به سر و سامان دادن دقیق جیزها و نظم و ترتیب و نظافت خانه اش پرداخت، و بسیار زودتر از آنچه تصور می گرد به موفقیت مالی چشمگیری دست یافت.

 

ببینم در جاسنجاقی شما کبریت سوخته است ....؟! 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لازم ترین کار این است که روز خود را با کلام درست آغاز کنیم ...

مثلا روز خود را با این عبارت آغاز کنید :

تو امروز انجام خواهی پذیرفت ، زیرا امروز روز تکمیل و کمال است . و من برای روزی چنین عالی و تمام عیار ،شکر می کنم . امروز معجزه پس از معجزه خواهد آمد و شگفتیها لحظه ای باز نخواهند ایستاد.


این کار را به یک عادت تبدیل کنید تا شاهد بروز معجزه ها و شگفتیها در زندگی خود شوید. 

عبارت تاکیدی را بکار نبرید مگر اینکه آن را از هر جهت مطابق ذوق و سلیقه خود بیابیم . معمولا باید در عبارات تاکیدی تغییراتی پدید آورد تا با سلیقه های گوناگون جور درآید . 

مثلا تکرار جمله زیر برای افراد زیادی موفقیت آورده است . 


من کاری دارم عالی به شیوه ای عالی . با خدمتی عالی برای پاداشی عالی .


این حق الهی آدمی است که دارا باشد و بیش از مورد نیاز خود داشته باشد.این خواست خداست که انبارهایش پر از غله باشد و جامش لبریز و زندگی اش سرشار از نعمتهای گوناگون.

آنگاه که انسان تصویر تنگدستی را از صفحه هشیاری خود بزداید، فرمانروای """ عصر طلایی""" خواهد بود و هر آروزی درست دلش برآورده خواهد شد.

 . 

زودی میام...

نوشته شده در دوشنبه 14 تیر‌ماه سال 1389ساعت 03:41 ق.ظ توسط نهال نظرات (8)

  1    2  >>