یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
نماشا
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

نمودار ِ این تعطیلات در مورد من یه خط ِ نسبتا صاف بود...یعنی نه آنچنان کار ِ خارق العاده وشایان ِ توجه ای انجام دادم و نه چندان منفعل بودم... 

 

اما در کل رضایت بخش بود...گاهی یه مشوق ِ زمانی شامل ِ ۱۴ روز «باری به هر جهت» زندگی کردن برای هر انسانی لازمه... 

 

چه خواسته کسی که از ۱۸ سالگی بدون ِ توقف کار کرده و پیوسته در جریان بوده...با زندگی ِ خاص و اتفاق های خاص تر! 

 

الان که فکر می کنم این عید جزو بهترین عیدهای زندگی ام بوده...نه این که اتفاق خاصی افتاده باشه...نه! اما در کل به همین ۱۰ روز زندگی ِ مجردی و اختیار سر خودی و بی برنامگی هم نیاز داشتم... 

 

مهم ترین کاری که شروع کردم ، یادگیری و یادآوری ِ دوباره زبان بود که کم کم داشت در انباری ِ بدون ِ استفاده ی ذهنم و میون ِ تار عنکبوت ها خاک می خورد... 

 

که اینو مدیون و مرهون ِ انرژی ها و پوش کردن های یه «عزیز ِ مهربون» هستم همیشه...  

 

یه برنامه ی ۱۴ روزه هم گذشته بودم که به علت بیماری ِ ناگهانی و سخت ِ مادر ِ دوستم و تکیه ی زیادشون به من ۲ روز به تعویق افتاد...در واقع این دو روز بیشتر ِ وقت ِ من تو بیمارستان سپری شد...و البته خطر تا حدود ِ زیادی رفع شد خوشبختانه اما پروسه ی درمان در جریانه همچنان... 

 

 

می دونید...زندگی یه فرصت مشخص و کوتاهه! متاسفانه خیلی از ما اصلا توجه به این مساله نداریم که در خیلی از موارد فرصت جبران و بازسازی نداریم!  

به خصوص ما ایرانی ها یاد گرفتیم که اینقدر زندگی رو سخت بگیریم و همه چیز رو پیچیده کنیم و از کاه ، کوه بسازیم که اکثر اوقات شبیه یه انبار ِ باروتیم و در آستانه ی انفجار!! 

 

مثلا من مطمئنم که درصد ِ خیلی زیادی از ماها از مراسم ِ عید به این شکل ِ مرسوم اصلا دل ِ خوشی نداریم اما باز هر سال به خاطر ِ رسم و سنت و جامعه و خانواده،بهترین زمان ِ تعطیلات و شادی و آرامشمون رو از دست میدیم.... 

 

به هر حال چند شب ِ قبل همین مادر ِ دوستم به من تلفن کرد و بعد از این که کلی شوخی شوخی و جدی جدی  منو بمباران کرد که خیلی بی عرضه ام و این همه وقت تو خونه تنها بودم و یه جنس ِ خشن(!!) رو هم دعوت نکرده ام به خونه مون و اصلا خدا اشتباهی به من قیافه و شیطونی داده و من همه رو آکبند قراره تحویل بدم و غیره،به شدت ازم خواهش کرد که برم خونه شون و من قبول نکردم و گفتم که پنج شنبه...که اونم گفت من باید ادد لیست ِ گوشی ِ تورو ۵شنبه یه نگاه بکنم و یه زنگ به موارد ِ به درد بخورش(!!) بزنم و تکلیف ِ یه چیزایی رو روشن کنم!! 

بعدم هی به شوخی می گفت تازه بعد از عید که میرم آمریکا تصمیم دارم برای خودم اونجا یه کیس خوب(!) دست و پا کنم! شما ها که عرضه ندارید که!!! 

 

فردا صبحش دخترش رو صدا میزنه و ایست قلبی و احیا و غیره...الانم که بیمارستانه...  

 

خلاصه این که آدم از یه لحظه ی خودش هم خبر نداره و «حالش» رو هم مفت از دست میده... 

 

به هر حال،مهم اینه که الان حالم خوبه...انرژی دارم خیلی زیاد و انگیزه دارم خیلی زیاد تر!!! 

و کلا احساس می کنم دنیا تو مُشت ِ منه!!(این مورد ِ آخر یه اپیدمیه خیلی خطرناکه که به اپیدمیه ِ احمدی نژادی معروفه و شما جدیش نگیرید زیاد...)  

  

احساس می کنم که هنوز برای همه چیز به اندازه ی کافی فرصت دارم و می تونم زندگی ام رو اون جوری که دوست دارم بسازم... 

 

تنها موردی که این چند وقت ِ به شدت من رو و این حال و هوا رو تحت الشعاع قرار میداد و گاهی منفعلم می کرد و گاهی از شدت ناراحتی اشکم رو در میاورد و گاهی از شدت نگرانی و ترس فلجم میکرد مساله ی درس و ادامه ی تحصیلم بود... 

 

 

که اونم مثل ِ تمام موانع و معضل هایی که در عمرم باهاشون مواجه بودم،بعد از این که یه مدت زندگیم رو طوفانی کرد،امروز،یکساعت تنهایی و در سکوت یه جا نشستم... 

حسابی به همه ی ناراحتی هام در این زمینه فکر کردم و به حد ِ کافی غصه خوردم و ضربان قلبم بالا پایین شد و به یه سری از افراد لعنت فرستادم و حتی گاهی مشت زدم...موقعیت های داشته و نداشته ام رو برای بار ده هزارم وارسی کردم و همه ی «اگر اینجوری،الان من ...» ها رو باز هم تکرار کردم... 

 

و بعد،گفتم دیگه کافیه! از همین لحظه کافیه...تمام اتفاق هایی که تا حالا افتاده و گذشته رو دیگه نمیشه برگردوند... 

 

هیچ چیزی ارزش ِ اینو نداره که بخواد این فرصت ِ زیبا و غیر قابل برگشتی رو که به اسم زندگی به انسان داده شده خط خطی و کدر و سیاه کنه... 

 

به حدی که گاهی از شدت ترس و نگرانی نفس ات بند بیاد و از زندگی ات بیزار بشی و حتی گاهی عجولانه تصمیم بگیری به خاطرش از خیلی از «دوست داشتنی های » زندگی ات صرفنظر کنی... 

 

درس خوندن هم یه پروسه ی عادی تو زندگیه که باید بهترین راه و بهترین روش رو که به نفع خودت،زندگی ات، آرامش و روحت باشه در موردش اجرا کنی و ازش لذت ببری... 

  

باید ازش لذت ببری نه این که اجازه بدی زندگی ات رو تحت تاثیر ِ استرس و نگرانی اش از دست بده؟ که چی بشه اصلا؟ مگه نه این که این یه راه ِ که باید به نفع تو باشه؟  

پس بهتره که با آرامش و طمانینه و علاقه اجراش کنی و تا همیشه تو ذهنت ازش یه خاطره ی خوب بسازی... 

 همیشه اون یکی دو راهی که برای حل ِ مشکلات و موانع به ذهن ِ انسان میرسند الزاما تنها و بهترین راه ها نیستند... 

 

برای حل ِ خیلی از مشکلات راه های زیادی هستند که اگه بخوای یکی یکی برات باز میشند و به اجرا در میان... 

فقط کافیه یه کم ذهنت رو از تمرکز و توجه ِ صِرف به اون مشکل آزاد کنی و بهترین راه ها رو از کائنات و دنیا  و منبع ِ بی کران ِ انرژی طلب کنی... 

 

توجه ِ مطلق به مشکل هیچوقت چیزی رو حل نمی کنه... 

 

 

باری... 

 

بعدش دفتر ِ برنامه ریزی ام رو آوردم و چون عملا دو روز رو از دست داده بودم،از نو شروع به برنامه ریزی کردم... 

 

یه برنامه ی خوب و کامل و چند بُعدی که که نه غیر واقعی و غیر ممکن باشه و نه این که سال ِ بعد حسرت ِ فرصت های سوخته رو به دلم بذاره... 

 

تمرکزم بیشتر روی پیشرفت ِ و کامل کردن زبان هست و ورزش و ادامه دادن ِ یه هنر ...صد البته که فیلم دیدن و شیراز گردی و تفریح و یکی دو تا سفر هم تو برنامه است... 

 

تا ۳۱ فروردین فرصت ِ خوبیه که همه ی برنامه ها م رو در زندگی ام جا بندازم و نهادینه کنم و بعد از اون همه چیز طبق برنامه پیش بره... 

 

واقعا که دنبال کردن ِ بدون استرس ِ یه علم و ورزش و موسیقی و رقص و تفریح انسان رو چقدرررررر سر ِ حال میاره...   

 

آهان ! یه چیز ِ دیگه هم که می خواستم بگم اینه که نتیجه ی ارتقای درونی ِ سال های قبل برای من این بوده که کلا بی خیال ِ آدم ها و اطرافیانم شدم و حقیقتا برای حرف و نظر ِ هیچکس قد ِ یه نخود هم ارزش قایل نیستم...(منظورم اطرافیان ِ همیشگی هستند نه هر کسی) کلا قویا به این نتیجه رسیدم که به من ربطی نداره که دیگران در مورد ِ من چه فکری می کنند و چه نظری دارند! 

الان هم یک ساعتی میشه که علیرغم مرتب و منظم بودن ِ اتاقم،چون احساس می کردم جریان ِ انرژی تو اتاقم مسدوده، همه چیز رو ریختم بیرون و دارم مجدد «فنگ شویی » می کنم... 

جالب این جاست که از این چیدمان مجدد و سنت ِ قدیمی ِ چین هم لذت میبرم و حس ِ خوبی بهم میده...

 

 

در هر حال سال ِ خوبی بوده تا الان و یقینا خوب تر هم میشه...همه چیز عالی پیش میره و دنیا به کامه...در کل بوی ِ بهبود ز اوضاع ِ جهان می شنوم... 

 

 

 

 

   

نوشته شده در جمعه 13 فروردین‌ماه سال 1389ساعت 12:26 ق.ظ توسط نهال نظرات (4)