یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

غزلکم...دخترکم... 

 

رفتی...دیگه ندارمت...دیگه نمی بیمنت... 

 

ببخش اگه برات خوب مادری نکردم... 

 

ببخش اگه اون جوری که لیاقتت بود خوب نبودم... 

 

 اگه تجربه نداشتم...اگه یه مادر تمام وقت نبودم... 

 

ببخش اگه نتونستم بزرگ ترین آرزوت رو برآورده کنم که یک شب تو بغلم بخوابی و صبح بیدار شی ببینی هنوز تو بغل منی...  

 

ببخش عزیزکم...ببخش اگه اونقدر عرضه نداشتم که زندگی خودم و تو رو همزمان جمع کنم... 

 

ببخش اگه خودم اونقدر معلق بودم که عرضه نداشتم دست تو رو بگیرم ببرم یه گوشه ی دنیا بزرگت کنم... 

 

ببخش منو غزلکم... 

 

بی کفایتی ام رو ببخش... 

 

زن بودنم رو ببخش... 

 

دست و پا و دهان بسته و به زنجیر کشیده ام رو ببخش... 

 

ببخش که اینقدر آزادی عمل نداشتم که مادر واقعی ات باشم... 

که صرف تو بشم... 

 

که وقتی دستات رو دور گردنم حلقه می کردی و با شدت می گفتی تو مامی منی...مامی خود ِ خود ِ من...فقط مال منی..از شرم ِ بی لیاقتی ام خیس عرق نشم و تنم نلرزه... 

.

.

ممنونم ازت که در بدترین روزهای زندگی ام مثل فرشته ی نجات اومدی... 

 

که اجازه دادی در حد توانم مادری کنم... 

که لمست کنم... 

اونقدر استشمامت کنم که بوی گند این زندگی مزخرف از مشامم پاک بشه... 

 

ممنونم که اونقدر دنیام رو با خودت رنگی و کودکانه کردی که تونستم شرایط بد رو تاب بیارم... 

 

ممنونم به خاطر تمام لحظاتی که برام از ته دل با شوق خندیدی و رقصیدی و منو با خودت همراه کردی... 

 

بوی خوش معصومیت و قداستت از وجودم پاک نمیشه... 

 

هنوز گاهی جای سنگینی سر کوچولوت رو وقتی که از خستگی بیهوش میشدی، روی بازوهام حس می کنم... 

 

اگه ذره ای در خوشبخت شدنت شک داشتم این بار هم عصیان می کردم و تا آخر زندگی وقفت میشدم... 

 

اما می دونم که شرایط فعلی ات به مراتب عالی تر و بهتره...شاید هم این برای من یه توجیه..نمی دونم... 

 

اما بی خیال دل من... 

مهم تویی...

آسایشت...

رفاهت...

آینده ات... 

 

 

دخترکم...عروسکم...دلبرکم... 

رفتی... 

تنها موندم... 

خالی شدم... 

هیچکس نیست که حتی دردم رو بگم... 

 

 

 

......... 

 

ببخش اگه این اواخر کمتر دیدمت... 

کمتر بوسیدمت... 

ببخش اگه هر بار بهت قول های الکی دادم که میام می بینمت و با هم چه ها که نمی کنیم و کجاها که نمیریم...اما نیومدم... 

 

خودم بیشتر هلاکت بودم... 

خودم بیشتر می سوختم... 

 

اما شاید این جوری به نفعت بود...که وابستگی ات به من کمتر بشه... 

 

هرچند که تو مثل ما آدم بزرگ ها شیاد و دروغگو و دزد احساس نبودی... 

تا روزهای آخر، هر بار برای با هم بودنمون بی تابی می کردی... 

 

تا روزهای آخر من همون مامی دشنگه بودم برات...که می گفتی من تو رو تا کلیییییییییییییی دوست دارم... 

دارم می سوزم غزل... 

 

نکنه مثل اون اوایل روت نشه خواسته هات رو به خانواده ی جدیدت بگی...آخه تو هم کلی غرور داری...منتها پاک و بی شیله پیله... 

مناعت طبعت همه رو به تعظیم وا میداره... 

 

نکنه برای خواسته هات باهاشون راحت نباشی... 

 

نکنه روزهایی که زیاد دستشویی میری و به قول خودت جیش بارونی،روت نشه به زهره بگی...مثل همون روزهایی که اگه با هم بیرون بودیم دائم داشتیم دنبال دستشویی می گشتیم و تو میومدی تو بغل من و من میدویدم به سمت دستشویی و توی راه دوتامون غش می کردیم از خنده... 

 

مثل وقت هایی که تو توی دستشویی بودی و بهت می گفتم غزل می خوای اصلا همین جا رو بخریم تا تو راحت شی...و تو هی ریسه بری و بگی وای مامی من هی می خندم هی باید همین جا بشینم... 

 

نکنه......

نکنه...

نکنه... 

 

کاش همیشه یادشون بمونه تو عاشق پیتزا و سیب زمینی و چلو کبابی... 

هندوانه خیلی دوست داری... 

شیرینی هم... 

کاش رعایت کنند که روی پیتزا و سیب زمینی ات سس نریزند تا به قول تو خونی نشه... 

کاش سختشون نباشه که تو شریت تقویتی ات رو با آب پرتقال بخوری ... 

کاش اونا هم کیف کنند که تو اینقدر دسه(قصه) دوست داری... 

لباس های لختی رو به همه چیز ترجیح میدی و همیشه باید لباس هات ست باشه... 

کاش درک کنند که طبق یه قانون نانوشته چقدر برات مهمه که رنگ لاکت با گل سرت یکی باشه... 

 

کاش دخترانگی ها و ظرافت ها و لوندی های تو رو خوب درک کنند و بفهمند... 

 

چی می تونم بگم جز یه معذرت خواهی بزرگ از تو به خاطر همه ی اون چیزهایی که شاید برات کم گذاشتم... 

 

چکار می تونم بکنم برات جز آرزوی خوشبختی... 

 

 ببخش دخترکم اگه رفیق نیمه راه بودم برات... 

 

اگه جبر زندگی اونقدر دست و پای خودم رو بسته بود که نتونستم تا همیشه کنارت بمونم...

ببخش اگه اشتباه کردم... 

 

ببخش اگه کم بودم برات... 

 

برو دخترکم...  

به خوبی ها می سپارمت... 

 

به سلامتی... 

 

به خوشبختی... 

 

به سرافرازی... 

 

به موفقیت... 

 

به شادی... 

 

به غرور... 

 

به اوج... 

 

برو و جای من هم زندگی کن...رسیدنت رو به اوج میبینم...برو دلبر شیرینم...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

غزل برای همیشه از ایران رفت...  

 

دلم می خواد سرم رو فرو کنم تو سینه ی یکی و اون قدر بلند بلند و هق هق گریه کنم که سقف آسمون ترک برداره...

در مورد غزل اینجا و اینجا می تونید بخونید...

نوشته شده در شنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1389ساعت 01:17 ق.ظ توسط نهال نظرات (17)