یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

از دوم اردیبهشت فهمیدم که غزل داره میره و شدم مثل مرغ پر کنده و هیچ جا قرار نداشتم! 

بزرگ ترین اشتباهم این بود که مثل همیشه تا دقیقه ی آخر درد و رنج و غم و ناراحتی ام رو ریختم  تو دل خودم و به هیچکس هیچی نگفتم!! و حالا هم دارم عواقب وضعیت های خاص روحی رو که به تبع این موضوع برام پیش اومد  رو پس میدم...  

سر شب که میشد و بی قرار میشدم میرفتم رو یه ارتفاعی که همه ی شهر از اون جا پیداست و اشک می ریختم ... 

بعد از اونجا که سر ماشین رو کج می کردم باز همون آدم یه لب و هزار خنده بودم که آغوشش برای مهربونی باز بود... 

به خودم می گفتم خوب چی بگم؟ کی می تونه بفهمه چی می کشم...بذار بار منفی به کسی منتقل نکنم... 

کل این مدت مثل یه مرده ی متحرک  بودم...یه چیزی از درون داشت روحم رو می تراشید... 

احساس بی عرضگی می کردم... 

از همه متنفر شده بودم به خاطر شرایطی که پیش اومده... 

از جامعه...

سنت...

مذهب...

خانواده... 

که چرا باید شرایط یه دختر مثل من این باشه که حتی نتونم اون جوری که می خوام زندگی ام رو بگذرونم  حتی اگه  عرضه اش رو هم داشته باشم... 

اما هیچی نگفتم... 

روزها سر کار سرم رو می گذاشتم روی میز و ساعت ها همین طوری می موندم... 

عصرها به زور خودم رو می نداختم تو باشگاه ورزشی که بلکه یه کم حال و هوام عوض شه اما فقط روی مبل می نشستم... 

شب ها هم اون بام شیراز و بعدش کشیدن ماسک و لبخند...

مثل مجسمه... 

شاید از اون مدت یک وعده غذای کامل هم نخورده باشم یا اصلا نفهمیده باشم دارم چطوری روز رو شب می کنم !

در بی تمرکزی کامل رانندگی می کردم و می کنم... 

به هر حال غزل رفت... 

برا م  دردی موند که هیچکس نمی تونه عمقش رو حس کنه و چشمه ی اشکی که انگار سر خشک شدن نداره... 

گاهی حس مادرهای احمق و خ ر ا ب رو پیدا می کنم که بچه شون رو دادن رفته و خودشون رفتند پی خوشگذرونی و بخت و اقبال...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

به خاطر این موضوع و شرایط روانی که به تبعش برام پیش اومده بود و من هم مثل همیشه  

 

احساس سوپر منی ِ روحی بهم دست داده بود و می گفتم تنها تحملش می کنم و همه رو اونقدر تو خودم ریختم که واقعا روحم آسیب دید، اهمالی رو مرتکب شدم که دارم تاوانش رو پس میدم...

شدم مثل یه والدِ بی منطق و زبون نفهم و خشن و وحشی که افتادم به جون کودک درونم و دارم به خاطر همه چیز تنبیه اش می کنم !!! 

دیروز تا حالا اونقدر کتکش زدم که همه ی تنش سیاه و کبود شده ! موهاش رو می کشم،زیر  

مشت و لگد له اش می کنم، شکنجه اش میدم ، هر چی از دهنم در میاد بهش می گم...

اونم فقط خودش رو مچاله می کنه یه گوشه و اشک میریزه و التماس می کنه و دستاش رو میاره جلوی صورتش که بیشتر آسیب نبینه و ضجه میزنه... و التماس می کنه... 

و هی با هق هق و بریده بریده بهم می گه آخه شرایطم مناسب نبود...غم داشتم...غصه داشتم...داشتم از این همه درد تنهایی منفجر میشدم....اصلا ببخشید لجبازی کردم...ببخشید بی حوصلگی کردم...ببخشید حرف گوش ندادم...معذرت می خوام...دیگه تکرار نمیشه... 

منم شلاقم رو محکم تر میزنم تو سر و صورتش...اونقدر که مثل جنازه میفته یه گوشه و خودم هم به خاطر کتک هایی که زدم به نفس نفس میفتم....و بعد از چند لحظه دوباره مثل وحشی ها به طرفش حمله ور میشم... 

دوباره با ته رمقی که براش مونده بهم التماس می کنه که توروخدا منو ببخش...من که هیچوقت اشتباه نمی کردم...یادت نیست؟؟؟ چرا درک نمی کنی دست خودم نبود...چرا قبول نمی کنی یه تکه از وجودم کنده شده بود...که خودم نبودم...که حالم بد بود... 

و بعد دوباره والد وحشی و خشن منه که بهش حمله ور میشه و اونقدر میزندش و شکنجه اش میده که شاید بمیره....

نوشته شده در دوشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1389ساعت 11:16 ب.ظ توسط نهال نظرات (21)