یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

امشب از اون شب هاست که به دلیل ترافیک فکری(!) خوابم نمیبره! ساعت نزدیک به ۶ صبحه و منم فردا و کلا این هفته دنیایی کار و فعالیت دارم...


این روزها زندگی ام رو دور تنده و دارم مثل فرفره می چرخم...این وضعیت در حالت عادی خوب هم هست اما الان متاسفانه انرژی منفی اطراف و حول و حوش زندگی ام زیاده...


و البته مثل همیشه و طبق عادت سنواتی(اونایی که از قدیم با من هستند می دونند)،ایستادگی و صبرم در مواقع بحران زیاده و منتظرم تا این دوره هم بگذره...


خیلی دلم می خواد یه سری تغییرات اساسی در خودم به وجود بیارم...بیشتر هم در رابطه با آدم های اطرافم...پذیرفتن تفاوت ها و نگه داشتن ِ سطح رابطه در فاصله ای که برام زجر آور و خسته کننده و اجباری و مایوس کننده نباشه...


دلم می خواد بتونم بپذیرم که واقعا شاید گاهی نزدیک ترین افراد، به هیچ وجه هم اندازه و هم فکر و هم روحیه و مطابق و مفید نباشند...دلم می خواد بتونم روی خودم کار کنم تا اگر نیاز عاطفی یا حتی عادت یا حسی هم بهشون دارم،جای دیگه و به گونه ای دیگه جبران کنم...قبل تر ها در این مساله موفق تر بودم! اما الان حس می کنم یه ضعفی دارم در برابرشون که ناشی از احساسات ِ عاطفیه ( که شاید خودم دارم) و باعث میشه که بذارم بهم نزدیک شیم و بعدش زجر بکشم و خودآزاری کنم!



به نظرم زندگی مثل سناریوی یک نمایشنامه است...که نویسنده و بازیگر ِ اصلی اش یه نفره!

این انتخابه توئه که چه داستانی و با چه تِمی بنویسی...شاد،آرام،هیجان انگیز،ترسناک،کسل کننده،غمگین...

این انتخاب توئه که از چه بازیگرانی استفاده کنی...

و کلا انتخاب توئه که زندگی رو ارائه بدی...


هیچ دلیلی وجود نداره حتی،که بخواهی بازیگران ِ تحمیل شده یا بد رو به بازی ات دعوت کنی...


و فکر کنم الان لازمه که من سناریوی زندگی ام یه بازبینی کلی کنم و این دفعه همه چیز رو اگاهانه تر نقش بزنم...





-شاید فعلا فقط روزانه نویسی کنم...احتیاج دارم به حرفای ساده و به مرتب کردن افکارم...


نوشته شده در یکشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1390ساعت 06:09 ق.ظ توسط نهال نظرات (3)