یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

فکر کنم از بعد از ظهر پاییزی سال ۸۳ شروع شد که توی راه برگشتن به خونه،یه موتور سوار با دو سرنشین کاملا خلاف(از خط های صورت و کراهت چهره شون مشخص بود)،در حالیکه در حرکت بودند و سرعت و شتاب داشتند،با آجر کوبیدند توی کمرم...درست توی خیابونمون و یه ساعت شلوغ و جلوی چشم یه نگهبان افغانی که صحنه رو دید و هِر و هِر خندید و لذت برد !!



جُدا از کبودی و درد ِ کمرم، آنچنان از لحاظ شخصیتی خرد و تحقیر شدم، که حد و حساب نداشت ! تا مدت ها بغض کرده بودم و خشمگین بودم...


بعد از مدتی هم عزمم رو جزم کردم و ماشین خریدم!


فکر می کردم خریدن ماشین بهترین راه ممکن هست و برام امنیت و آسایش میاره...


خب تا حدودی همین هم شد...و کار به جایی رسید که من چسبیدم به ماشینم و هیچوقت بدون اون جابجا نشدم و در واقع تبدیل شد به خونه ی دوم و همراهم !


گریه هام...خنده هام...غصه هام...شادی هام...تنهایی هام ...همه و همه با اون بود...


بعد از چند سال شرایطی پیش اومد و ماشین افتاد روی خرج!! هر روز یه جا و یه قسمت...بارها و بارها توی راه خاموش شد...جوش آورد...قطعات مختلفش خراب شد...

 

حتی گاهی من می نشستم توی تعمیرگاه درس می خوندم تا ماشین درست بشه...


بازم همه ی این شرایط رو تحمل کردم چون فکر می کردم زندگی بدون ماشین ممکن نیست !

و دلم نمی خواست اصلا و ابدا ماشین رو بفروشم و احیانا ماشین کم ارزش تری(از نظر مدل) نسبت به ماشین فعلی ام بخرم !


از نداشتن ماشین وحشت داشتم...



همه ی این ها گذشت تا حدود ۳-۴ هفته ی پیش که تصادف کردم و مدت زیادی بدون ماشین موندم...


اوایل فکر می کردم اوه خدای من ! اصلا ممکن نیست!! حالا چکار کنم؟؟


بعد فکر کردم مهم نیست! با آژانس جا به جا میشم !


یه کم دیگه دیدم این وضع با این که خوبه، همیشگی نیست...


شروع کردم پیاده اینور اون ور رفتن... حال داد بهم... بعد از ۷ سال...هر چند مثل شیررررر مراقب بودم دست مالی نشم،موتوری پشت سرم نیاد، کیفم رو نزنند،تعقیب نشم و ...


بعد کم کم دیدم خب کمبود وقت دارم...سوار تاکسی شدم!


منتها اینقدر وایمیستادم که فقط سوار تاکسی هایی بشم که صندلی جلوشون خالی بود...


بعد ِ یه مدتی دیدم ای بابا اصلا کارم نمیشه که !!



یکی دو بارم نشستم عقب و دسته جمعی با بقیه ی مسافرا رفتیم تو دل و جیگر هم !!


به همین راحتی...


حالا هم نه اینکه ماشین نو و شیک و عالی و راحت دوست نداشته باشم، ولی تجربه ی این سال ها از من آدمی ساخته که ترجیح میدم تنهایی از پس خودم و رفت و آمدم بر بیام ...با هر شرایطی بسازم ولی دردسرهای ماشینی که سر همراهی نداره رو نکشم...


ماشینی که هر روز یک جور تو رو عذاب بده و تو تحمل کنی فقط برای اینکه داشته باشیش...صبر می کنم تا یه خوبش رو بخرم...تا بتونم که یه خوبش رو بخرم...



حکایت زندگیمونم همینه...


یه جایی با قاطعیت و با هزار و یک دلیل به جایی میرسی که میاریش تو زندگیت و به آرامش و امنیت و حس های خوبی که بهت میده تکیه می کنی و دل می بندی...


یه مدت باهاش خوشی و موضع ات قدرته و فکر می کنی الان  دنیا مال توئه و آینده با اون برات مثل بهشته...


بعد کم کم که ناسازگاری ها و گربه رقصوندن ها و بهانه گیری ها شروع شد، از ترس اینکه تنها بمونی یه وقت و از نگرانیه اینکه حالا چی میشه و اصلا زندگی بدون اون امکان نداره، همه رو تحمل می کنی....بهونه گیری ها...تحقیرها...پیچوندن ها...


بعد که رفت...یا ترک ات کرد...یا هرجوری که رابطه تون کات شد، یهو انگار کل دنیا رو سرت خراب میشه-درست مثل لحظه ی اول تصادف و اون هولی که به جونت میفته- بعد خُب چاره ای نداری که بلند شی...بلند شی و ببینی چی شده...همین که سرپا شدی،انگار نصف راه رو رفتی...راهی که قبلا بدون «او» تصور کردنش هم ممکن نبود...


یه مدت هم همینطوری گیج و ویجی و تلو تلو می خوری و پریشونی و ناهماهنگ و آزرده خاطر و هراسان و ترسان و بی ثبات...


ولی کم کم که راه رفتی،وقتی فهمیدی که می تونی راه بری،که راه رفتن بدون «او» هم ممکنه،یواش یواش بدون اینکه خودت هم بفهمی کمر راست می کنی...


حالا حکایت همون ماشینه است...دلت می خواد که یه خوب و عالی بیاد تو زندگیت و نه هر بی سر و پای بی ارزش ِ کم مقداری!


و وقتی که نیست، ترجیح میدی کم کم یاد بگیری که بدون اون  و امثال اون زندگی کنی تا زجر نکشی...تحقیر نشی...پیچونده نشی....یاد می گیری که در زندگی اینقدر ها راه هست که تو بتونی بری و عزت نفس ات حفظ بمونه...


درسته که تنهایی -بی ماشینی- سخته،ولی بهتر از اینه که یه معیوبش! رو داشته باشی که هر آن اذیتت کنه...خُردت کنه...بهت آسیب بزنه...



اینجوریاست که سرت رو میگیری بالا و یقه ات رو کیپ می کنی تا بغض تو گلوت رو هم کسی نبینه و بالاخره یه راهی میری...



یه راهی که به شعورت توهین نشه...شخصیت انسانی ات زیر سوال نره...تحقیر و تخریب روحی و شخصیتی نشی و هر لحظه به خاطر حفظ ِ همه ی بدی هایی که در حقت میشه باج ندی فقط از ترس اینکه نکنه یه روز بذاره و بره..........................






نوشته شده در شنبه 3 دی‌ماه سال 1390ساعت 04:54 ق.ظ توسط نهال نظرات (13)